شنبه 8 آذر 1399  |   11 ربیع الثانی 1442

 

...
شماره : 683 تعداد بازدید : 3093


مسلماني در جستجوي ناكجاآباد

پژوهه دين

دكتر علي شريعتي را بايد از جمله شخصيت‌هايي به شمار آورد كه عمق و وسعت چالش‌هاي موجود پيرامون وي، سخن گفتن درباره او را بسيار مشكل مي‌سازد. شريعتي شايد جزو معدود افرادي باشد كه طيف وسيعي از قضاوت‌ها- از «عامل ساواك» تا «معلم انقلاب»- او را دربرگرفته و طبعاً مرور زمان و تكرار ادعاها از سوي طيف‌هاي گوناگون، شريعتي را خواسته يا ناخواسته به يك مسئله سياسي مبدل ساخته است. مشكلي كه در اين ميانه برمي‌خيزد، جبهه‌گيري طرفين بحث در قبال ديد‌گاه‌هاي يكديگر است و گاه اين جبهه‌گيري‌ها به حدي متصلب مي‌گردد كه گويي هيچ‌كس به حرف ديگري گوش نمي‌دهد و تنها درصدد بيان سخن خويش، آن هم با صدايي هرچه بلندتر است. در طول سال‌هاي پس از فوت دكتر شريعتي - كه اينك بالغ بر سه دهه شده است - اين شخصيت از دو جنبه مورد بحث و ارزيابي قرار گرفته است. ارزيابي انديشه‌ها، افكار و نوع نگاه دكتر شريعتي به اسلام، تشيع، جامعه، سياست، تاريخ، دين، حكومت و بسياري موضوعات ديگر و صدها ساعت سخنراني كه بالغ بر هزاران صفحه مكتوب مي‌شود وجه بارز اين بررسي‌هاست. اما در كنار آن، شخصيت و ماهيت سياسي دكتر شريعتي نيز به شدت جلب توجه نموده و افكار زيادي را به خود مشغول داشته است. طبيعي است كه در عالم واقع، اين دو بعد وجودي، مستحيل در هم بوده و در تعامل با يكديگر رشد كرده و جهت ‌يافته‌اند. اين همه، فارغ از نوع قضاوت‌ها، خود في‌نفسه حكايت از بزرگ بودن و تأثيرگذاري اين شخصيت دارد؛ به گونه‌اي كه نمي‌توان به سادگي از وي گذشت. چاپ ده‌ها كتاب، ايراد صدها ساعت سخنراني، برگزاري مراسم‌هاي يادبود و درج تعداد كثيري مقاله و يادداشت با رويكردهاي متفاوت درباره شريعتي، دليل كافي بر اين ادعاست كه شريعتي اگرچه بيش از 44 سال نزيست، اما در همين مدت نه چندان طولاني، به گونه‌اي زيست كه نام خود را به يكي از مداخل موضوعات تاريخي اين سرزمين مبدل ساخت و شايد كمتر كتاب تاريخي راجع به دوران معاصر ايران و تحولات انقلابي آن را بتوان يافت كه نامي يا تحليلي از شريعتي در آن به چشم نخورد. در اين ميان كتاب‌هاي بسياري را نيز مي‌توان يافت كه جملگي حول شخصيت و انديشه‌ها و آثار وجودي دكتر شريعتي به رشته تحرير درآمده‌اند. «مسلماني در جستجوي ناكجاآباد؛ زندگي‌نامه سياسي علي شريعتي» به قلم آقاي دكتر علي رهنما، از جمله اين كتاب‌هاست.آنچه در وهله نخست و پيش از گشودن كتاب، توجه خواننده را به خود جلب مي‌كند، به كارگيري واژه «ناكجاآباد » در عنواني است كه براي ترجمه فارسي اين كتاب انتخاب شده است. در واقع از آنجا كه «اين كتاب ترجمه‌اي است از «An Islamic Utopian: A Political Biography of Ali Shariati» لذا بايد گفت در عنوان انتخابي براي چاپ فارسي كتاب، واژه «اتوپيا» به «ناكجاآباد» ترجمه شده و ترديدي نيست كه اين عنوان با تأييد نويسنده محترم همراه بوده است؛ لذا مسئوليت عنوان كتاب را مي‌توان يكسره متوجه ايشان دانست. اگرچه ممكن است «ناكجاآباد» نيز ترجمه‌ واژه «اتوپيا» (Utopia) قلمداد گردد، اما معناي صادره از آن به ذهن يك خواننده فارسي زبان، هرگز مطابق با برداشت يك انگليسي زبان از واژه اتوپيا نيست. هنگامي كه «سِرتوماس مور» كتاب خويش به نام «اتوپيا» را نگاشت و در آن شهر آرماني‌اش را كه در آن همه چيز كامل و بي‌نقص بود به تصوير كشيد، اتوپيا براي مخاطبان وي به صورت آرمانشهر يا شهر خيالي و رؤيايي و امثالهم جلوه‌گر شد؛ شهري كه اگرچه آرزوي رسيدن به آن را داريم، اما هيچ‌گاه به آن دست نخواهيم يافت. به اين ترتيب مي‌توان معادل فارسي اتوپيا را همان آرمانشهر يا مدينه فاضله دانست و چنانچه آقاي رهنما نيز «علي شريعتي» را مسلماني در جستجوي آرمانشهر يا مدينه فاضله مي‌خواند، مسلماً در نگاه نخست‌، تصويري مثبت را به مخاطب منتقل مي‌ساخت. در واقع گرچه آرمانشهر و مدينه فاضله نيز وجود عيني و خارجي ندارند و از اين حيث با ناكجاآباد كه آن هم فاقد عينيت است، معادلند، اما يك تفاوت اساسي ميان آنها وجود دارد و آن، مثبت بودن وجود ذهني آرمانشهر و مدينه فاضله، و منفي بودن وجود ذهني ناكجا آباد است. بر اين مبنا، جستجوگر آرمانشهر، هرچند هيچ‌گاه به آن نخواهد رسيد، اما براساس يك ذهنيت درست و موجه، در مسير قابل قبول و مورد تأييدي گام مي‌نهد و به پيش مي‌رود، اما آن كه ناكجاآباد را مي‌جويد، هرچند او نيز هرگز بدان‌جا نخواهد رسيد، با ذهنيتي غلط و مخدوش در مسيري نادرست و غيرقابل قبول قدم مي‌نهد. به اين ترتيب از نگاه مخاطب فارسي زبان، پويندگان «آرمانشهر» و «ناكجاآباد» هرگز يكسان تلقي نمي‌شوند؛ يكي راه حق را مي‌پويد و ديگري در خوشبينانه‌ترين حالت در مسيري مبهم و مهمل به پيش مي‌رود. اينك سؤال آن است كه چرا آقاي رهنما به جاي آن كه علي شريعتي را جستجوگر آرمانشهر بخواند، وي را در پي يافتن ناكجاآباد معرفي كرده است؟ اگر اين نكته را در نظر داشته باشيم كه انتخاب يك عنوان جهت‌دار براي چنين كتابي در كشورهاي اروپايي مي‌تواند احساسات منفي خوانندگان را عليه نويسنده برانگيزد، آيا مي‌‌توان چنين پنداشت كه نويسنده محترم قصد داشته است همان ابتدا و پيش از گشودن كتاب، انگاره خاصي را برخواننده فارسي زبان حاكم سازد تا كليه مطالب آن - و به عبارت بهتر سير زندگاني شريعتي- در چارچوب همين ديدگاه، مورد ارزيابي قرار گيرد؟ چنانچه پاسخ به اين سؤال مثبت باشد، آن‌گاه بايد بر زيركي آقاي رهنما آفرين گفت؛ چراكه علاوه بر پرهيز از مواجه شدن با واكنش خوانندگان انگليسي زبان، بدون منفي‌گويي پيرامون جزئيات افكار و اعمال دكتر شريعتي، در همان ابتدا كليت آن را براي خوانندگان فارسي زبان زير يك علامت سؤال بزرگ قرار داده است. از اين منظر، تمامي تلاش‌ها، مجاهدت‌ها و مرارت‌هاي شريعتي كه شرح نسبتاً كاملي از آنها در اين كتاب به دست داده شده است، از آنجا كه رو به ناكجاآباد بود- و نه آرمانشهر- رنگ مي‌بازند و گويي اين هشدار در بطن عنوان انتخابي براي كتاب جاسازي شده است كه هر كس ديگري هم كه در اين مسير گام نهد، رو به همان ناكجاآبادي دارد كه شريعتي عمر خود را به پاي آن هدر داد. بديهي است با اندكي تأمل مي‌توان دريافت ثقل نظر آقاي رهنما از عنوان انتخابي براي كتاب، بيش از آن كه متوجه راه‌رو باشد، نفس «راه» را مد نظر دارد. بدين لحاظ مي‌توان تصور كرد كه اگر شريعتي مسير ديگري را در پيش گرفته بود، مثلاً همان مسيري را كه بخش قابل توجهي از روشنفكران معاصر وي درنورديدند، شايد امروز كتاب سرگذشت وي به قلم آقاي رهنما، عنوان «علي شريعتي؛ روشنفكري در جستجوي آرمانشهر» را برپيشاني خود داشت.اما از اين موضع‌گيري كلي نويسنده محترم كه بگذريم، كتاب آقاي رهنما به لحاظ وقايع‌نگاري زندگي دكتر شريعتي، بي‌ترديد تحسين‌برانگيز است. تحقيق و تتبع گسترده در منابع، از جمله ويژگي‌هايي است كه در مجموعه وقايع‌نگاري‌هاي اين نويسنده به چشم مي‌خورد. به عنوان نمونه، در كتاب «حركت‌ نيروهاي مذهبي بر بستر نهضت ملي» نيز مي‌توان غور و تفحص آقاي رهنما در منابع تاريخي گوناگون را به منظور ثبت رويدادها و اتفاقات دوران نهضت ملي به عينه مشاهده كرد؛ بنابراين جاي شكي نيست كه براي احاطه يافتن بر يك رويداد تاريخي يا زندگي يك شخصيت، مطالعه كتاب‌هاي آقاي رهنما در آن زمينه، مي‌تواند تا حد زيادي پاسخ‌گوي نياز پژوهندگان در اين باره باشد. در كتاب حاضر، نويسنده محترم پيش از شرح زندگاني دكتر شريعتي، به تشريح اوضاع سياسي و اجتماعي كشور از سال‌هاي نخست روي كار آمدن رضاخان مي‌پردازد و بدين ترتيب خواننده را با دوراني آشنا مي‌سازد كه علي شريعتي در ميانه آن، متولد مي‌گردد و هنوز بيش از هشت سال ندارد كه در پي تبعيد ديكتاتور، شرايط كاملاً متفاوتي بر كشور حاكم مي‌شود. اين توضيحات را بايد جزو نقاط قوت كتاب به شمار آورد؛ چراكه مخاطب را با دوراني كه شخصيت قهرمان اصلي در آن شكل مي‌گيرد، آشنا مي‌سازد و امكان ارزيابي و قضاوت سنجيده‌تري را براي وي فراهم مي‌آورد.در عين حال بايد اين نكته را خاطرنشان ساخت كه توضيحات نويسنده محترم درباره وضعيت و جريان‌هاي فكري آن دوران و نيز دهه‌هاي بعد، داراي يك نقص جدي است. آقاي رهنما اگرچه به اقداماتي كه در دوران رضاشاه و درچارچوب مقررات و دستورالعمل‌هاي دولتي براي مقابله با روحانيت از يكسو و حاكميت تفكرات و روش‌هاي غربي بر كشور از سوي ديگر، صورت گرفت اشاره دارد و نيز دو جريان فكري «كسروي» و «حزب توده» را مورد بحث قرار مي‌دهد، اما از ورود به بحث درباره جريان فكري روشنفكري غرب‌گرا و بعضاً فراماسون كه نقش قابل توجهي در اسلام‌زدايي از كشور ايفا مي‌كردند، پرهيز مي‌كند. حتي به هنگام بحث درباره مسائل دهه‌هاي 40 و 50 نيز، ثقل مطالب مندرج در كتاب بر روي روحانيت و طيف چپ قرار دارد و همسان با آن‌ها جريان فكري غربگرا و وابسته، مورد بررسي قرار نمي‌گيرد. به اين ترتيب انديشه دكتر شريعتي به طور كلي در رقابت - يا به تعبير عده‌اي، در تقابل- با روحانيت سنتي و نيز ماركسيسم قلمداد مي‌گردد و خوانندگان نسبت به تقابل جدي و عميق افكار و عملكردهاي دكتر شريعتي با جريان فكري سياسي روشنفكري غربگرا و فراماسون، تفطن لازم را نمي‌يابند. در واقع با توجه به تلاش جدي رژيم وابسته پهلوي براي اجراي سياست اسلام‌زدايي مورد تأكيد غرب در جامعه ايران، بايد گفت هرگونه حركتي كه به تقويت بنيان‌هاي فكري اسلام در جامعه منجر مي‌گرديد و در مسير استقرار غرب‌باوري در كشور مانع يا دستكم دست‌اندازي به وجود مي‌آورد، در تقابل با اين سياست و عوامل اجرايي آن يعني روشنفكران غربزده قرار داشت. بنابراين بديهي است كه تعارض دكتر شريعتي با اين طيف به هيچ وجه كمتر از ديگر جريان‌هاي فكري‌اي كه در كتاب حاضر به وضوح مورد اشاره قرار گرفته‌اند، نبود. منتها آنچه باعث مي‌شود اين تعارض كمتر به چشم آيد يا اصلاً ديده نشود، غيبت جريان روشنفكري غربگرا و فراماسون در اين كتاب است. به اين ترتيب افكار و عملكردهاي شريعتي خود به خود در جهات ديگر جلوه داده مي‌شود كه در اين باره به جاي خود بيشتر سخن خواهيم گفت. به طور كلي سال‌هاي 20 الي 32 را بايد يكي از مقاطع پرتلاطم تاريخي كشورمان در دوران معاصر به شمار آورد. در اين سال‌ها به دنبال سقوط ديكتاتوري رضاشاه، انبوهي از احزاب و گروه‌‌هاي سياسي با تفكرات، علائق و منش‌هاي گوناگون سر برمي‌آورند و تعداد كثيري از نشريات، فضاي سياسي و فكري جامعه را تحت تأثير خود قرار مي‌دهند. در همين زمان رقابت‌ها بر سر كسب قدرت سياسي نيز به اوج خود مي‌رسد و انتخابات مجلس كه در دوره ديكتاتوري، كمترين رونق و جلوه‌اي نداشت، ناگهان به يك جنبش سياسي گسترده تبديل مي‌گردد؛ بنابراين فرهنگ و فضاي سياسي و فرهنگي كاملاً متفاوت از قبل و همراه با تنوع و تكثر چشمگير بر كشور حاكم مي‌شود. اينكه فوايد و مضرات چنين فضا و شرايطي چه بوده است، اينك مورد بحث در اين مَقال نيست و غرض آن است كه زمينه شكل‌گيري شخصيت فكري و سياسي علي شريعتي را از 8 الي 20 سالگي در نظر داشته باشيم. نكته‌اي كه در اينجا بايد بدان توجه داشت، تعلق شريعتي به يك خانواده اصيل مذهبي است كه نياكان وي در طول دستكم سه نسل گذشته، جملگي اهل علم و اجتهاد بوده‌اند و پدر او نيز اگرچه به مقتضاي شرايط دوره رضاخاني لباس روحانيت را از تن بيرون آورده بود، اما در باطن همچنان روحاني مي‌زيست و مي‌انديشيد و سپس با تأسيس كانون نشر حقايق ديني در سال 1326، تدريس و ترويج علوم و معارف ديني را به ويژه در ميان قشر جوان، پيشه كرد. حتي اگر نكاتي كه آقاي رهنما در مورد اين كانون بيان مي‌دارد مانند تكيه صرف بر قرآن و نهج‌البلاغه و پرهيز از روايت (ص39) يا بهره‌گيري از افراد غيرروحاني براي تدريس و سخنراني(ص40) را در نظر داشته باشيم باز هم مسائل مزبور مخل اين واقعيت نيستند كه شخصيت فكري و عقيدتي شريعتي در يك محيط فرهنگي اسلامي بالنده نضج گرفت و اين خميرمايه و جوهره شخصيتي، تا پايان عمر همراه وي باقي ماند. در چنين محيطي، شريعتي كه از جوشش و پويش دروني قابل توجهي نيز برخوردار بود، به سرعت باليد و در عنفوان جواني به يكي از سخنرانان كانون تبديل شد. نخستين جلوگاه اين جوهره ديني دروني شريعتي، هنگامي است كه وي از نهضت خداپرستان سوسياليست به هنگام اتحاد آن گروه با حزب ايران (كه چهره‌اي غيرمذهبي داشت) كناره گيري مي‌كند. شريعتي تنها هنگامي به اين گروه پيوست كه اتحاد آنها در بهمن ماه 1331 با حزب ايران به هم خورد و فعاليت مستقل خود را با نام جمعيت آزادي مردم ايران پي گرفتند. (ص85) اين مسئله بدان معنا نيست كه در آن مقطع و پس از آن، هيچ‌گونه اشكالي را بر ساختار عقيدتي وي وارد ندانيم. اساساً تلفيق اسلام با ديگر مكاتب شرقي يا غربي و ساختن تركيباتي از قبيل دمكراسي اسلامي يا سوسياليسم اسلامي و غيره، بيانگر نوعي نگاه غيرجامع به اسلام است، به گونه‌اي كه گويي براي رفع برخي كاستي‌ها ناچار از وام گرفتن انديشه‌ها و روش‌ها از ديگر مكاتب است. طبيعتاً اين‌گونه تركيبات در ادامه نيز مي‌تواند آثار و تبعات منفي داشته باشد؛ چراكه به تدريج كساني را بيش از پيش به سمت غيرديني آن سوق مي‌دهد. وقوع «انقلاب ايدئولوژيك» در سازمان مجاهدين خلق در سال 54 بارزترين نمونه‌اي است كه در اين زمينه مي‌توان يادآور شد. اگرچه بنيانگذاران اين سازمان را افرادي مسلمان و معتقد تشكيل مي‌دادند، اما رويكرد آن‌ها به انديشه‌هاي سوسياليستي، دريچه‌اي را گشود كه در سير تاريخي خود نهايتاً به دروازه‌اي براي ورود بخش اعظم نيروهاي سازمان به حوزه ماركسيسم مبدل شد.به هر حال، اگرچه مي‌توان به نقد جزئيات انديشه‌هاي شريعتي نشست، اما ترديدي نيست كه چارچوب كلي افكار و عقايد او را اسلام تشكيل مي‌داده و بر همين مبنا در زندگي عمل مي‌كرده است. طبعاً نقد محتوايي انديشه‌ها و افكار شريعتي، مجال ديگري را مي‌طلبد و در اينجا تنها به ميزاني كه ما را در بررسي زندگي سياسي وي ياري دهد و به روشن شدن مسائل مختلف در اين حوزه بينجامد، به آن اشاراتي خواهيم داشت.آقاي رهنما در كتاب خويش مفصلاً‌ به تشريح وقايع زندگي دكتر شريعتي پرداخته است و نيازي به تكرار آنها نيست. براي بررسي زندگي سياسي وي از جنبه رويارويي با رژيم پهلوي، بازداشت او به همراه پدر و چند تن ديگر از فعالان نهضت مقاومت ملي در مشهد در شهريور ماه 1336 را بايد مورد لحاظ قرار داد. از اين نقطه، شريعتي داراي پرونده‌اي در ساواك مي‌گردد كه تا حدود دو دهه بعد بر اوراق آن افزوده مي‌شود. اين بازداشت، زماني صورت مي‌گيرد كه نهضت ملي پس از آن همه تلاش و مجاهدت و شور و شوق اجتماعي، با يك كودتاي آمريكايي- انگليسي سركوب گرديده، دكتر مصدق در حبس و تبعيد به سر مي‌برد و آيت‌الله كاشاني منزوي و خانه‌نشين شده است. دكتر حسين فاطمي وزير امور خارجه پرحرارت دولت مصدق از يك سو و نواب صفوي و تني چند از اعضاي بلندپايه فدائيان اسلام از سوي ديگر به جوخه اعدام سپرده شده‌اند. با تشكيل ساواك هرگونه حركت مخالفان به شدت تحت نظر است و جو اختناق و سركوب به حد نهايت خود رسيده، به گونه‌اي كه به اعتراف دكتر سنجابي، حداكثر فعاليت اعضاي جبهه ملي به جمع شدن هر از گاه براي صرف ناهار خلاصه شده است. (ر.ك. به: خاطرات سياسي دكتر كريم سنجابي، به كوشش طرح تاريخ شفاهي هاروارد، تهران، انتشارات صداي معاصر، 1381، ص 181) حزب توده مضمحل شده و اكثريت اعضاي آن به خارج گريخته‌اند. سازمان نظامي اين حزب هم كه زماني از قدرت بالايي برخوردار بود، كشف شده و اعضاي آن دستگير و جمع زيادي از آنها اعدام گرديده‌اند يا در آستانه اعدام قرار دارند. احزاب و گروه‌‌هاي سياسي مختلف دم فرو بسته‌اند. آمريكا و انگليس از طريق عقد قراردادهاي مختلف نظامي و اقتصادي مجدداً نيروهاي خود را به ايران گسيل داشته‌اند و شاه در مسير وابستگي هرچه بيشتر به آنها- كه قدرت و سلطنت خويش را مرهون آنان مي‌داند- با سرعت به پيش مي‌رود.در چنين شرايطي كه اختناق و استبداد بر كشور حاكم شده و هر روز نيز بر شدت آن افزوده مي‌گردد، شريعتي در نخستين بازداشت و بازپرسي خود، رويه‌اي را برمي‌گزيند كه تا هنگام خروج از كشور در سال 56، بر همان باقي مي‌ماند. او به هيچ‌وجه در مقابل ساواك به عنوان يك متهم تحت بازپرسي، اهل «قهرمان‌بازي» و گردن‌فرازي نيست. خود را كاملاً همراه و بلكه مطيع رژيم جلوه مي‌دهد و به گونه‌اي پاسخ مي‌گويد كه گويي دستگيري وي صرفاً ناشي از يك سوءتفاهم بوده است. همچنين از اين كه از اعليحضرت همايوني و اقدامات اصلاح‌گرانه او در زمينه‌هاي اقتصادي و اجتماعي تعريف و تقدير كند، ابايي ندارد و بي‌محابا به آن مبادرت مي‌ورزد. كشور را در مسير توسعه مي‌خواند. آنجا كه حس مي‌كند مأموران ساواك اطلاعات دقيق و مستندي از فعاليت‌هاي سياسي او دارند و هيچ راهي براي انكارشان وجود ندارد، به توجيه آنها با شرح و تفصيلات خسته‌كننده براي بازجو مي‌پردازد و آنجا كه راهي براي انكار در پيش روي خود باز مي‌بيند، در فريب دادن بازجو، ترديدي به خود راه نمي‌دهد و در اين راه از سوگند خوردن و وجدان خود را به شهادت طلبيدن نيز پرهيز ندارد. انتقاد از روحانيت و بلكه بعضاً بدگويي از آنها را چاشني بازپرسي‌هاي خود قرار مي‌دهد و در مقابل، چه بسا از مساعي دولت شاهنشاهي در راه خدمت به اسلام و مسلمين تقدير و تشكر به عمل مي‌آورد. حزب توده و كمونيسم و ماركسيسم را به شدت محكوم مي‌كند و مبارزه با اين مرام و مسلك را از جمله وظايف و رسالت‌هاي اصلي خويش عنوان مي‌دارد. خلاصه آن كه شريعتي در مقام يك متهم در حال بازپس دادن بازجويي، تمام سعي‌اش را به كار مي‌برد تا چهره‌اي همراه و موافق از خود به دستگاه پليسي و سركوب رژيم پهلوي ارائه دهد. در نخستين سندي كه از وي در ساواك يافت شده و مربوط به بازداشت 25 مهر 1336 به اتهام «فعاليت‌هايي به نفع جمعيت نهضت مقاومت ملي» است، بازجوي وي «سروان توپخانه عيسي پژمان»، اظهارات متهم را چنين منعكس كرده است: «عضويت خود را در احزاب سياسي بخصوص حزب منحله توده منكر بوده كتب مضره و مدارك كمونيستي را براي مطالعه و در رد دلائل و منطق كمونيستي نگهداري مي‌كرده است خود را وابسته به هيچ حزب و جمعيتي ندانسته جداً يكي از مخالفين نهضت كمونيسم و موافق سلطنت مشروطه سلطنتي معرفي مي‌نمايد. اكثر اشخاصي را كه در جمعيت نهضت مقاومت ملي فعاليت داشته‌اند شناخته و نشرياتي كه از جمعيت مزبور بوسيله پست به او رسيده مطالعه مي‌كرده است. جداً منكر شركت خود در جلسات و كميته‌هاي احزاب بخصوص جمعيت نهضت مقاومت ملي مي‌باشد. متكي به فعاليت و مبارزات فكري خود در كانون نشر حقايق اسلامي با كمونيسم و افراد كمونيست بوده و هرگونه اظهارات و اطلاعاتي را در مورد خود تكذيب مي‌كند.» (شريعتي به روايت اسناد ساواك، تدوين مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1378، جلد اول، ص17)اين مطلب، به لحاظ محتوايي و روشي، با اندكي كم و زياد، تقريباً شالوده مجموعه مطالبي است كه شريعتي در بازجويي‌هاي خود طي دو دهه- البته با شرح و تفصيل‌هاي طولاني و بعضاً خسته‌كننده- نگاشته است.واقعيت آن است كه شريعتي با توجه به اوضاع و احوال زمانه به خوبي مي‌دانست كه اگر جز اين، راه و شيوه‌ ديگري را در برخورد با ساواك در پيش گيرد، يا به زودي جان بر سر اين راه خواهد گذارد يا دستكم سال‌هاي مديدي از عمر خويش را بايد در زندان سپري كند و او چنين چيزي را هرگز نمي‌پسنديد. در اينجا البته اين سؤال مهم و اساسي مطرح مي‌شود كه اتخاذ اين شيوه و فرار از اعدام يا حبس، با كدام دليل و انگيزه بوده است؟ آيا اين همه، برخاسته از ترس و هراس وي بوده است يا نشئت گرفته از فراست و زيركي او يا ملغمه‌اي از اين دو؟ واقعيت آن است كه شريعتي پس از آن كه در ابتداي دوران جواني در مقام يكي از سخنرانان كانون ظاهر شد و ارتباط با مخاطب را تجربه كرد، همواره از هر فرصتي براي بهره‌گيري از اين ارتباط به منظور انتقال يافته‌هاي خود در زمينه‌هاي سياسي، فرهنگي و عقيدتي به ديگران استفاده كرد و حفظ اين ارتباط براي او در اولويت قرار گرفت؛ بنابراين در زندگي شريعتي به تدريج سه مقوله از اهميت خاص برخوردار ‌گرديد و چه بسا كه بتوان گفت زندگي وي در اين سه مقوله محدود مي‌شود: يافتن، انتقال دادن و تلاش براي جلوگيري از قطع ارتباط با مخاطبان.در حوزه «يافتن»، سعي و كوشش شريعتي از زمان نوجواني براي فراگيري علوم و معارف اسلامي و سپس تحصيلات عاليه در داخل و خارج كشور همراه با مطالعات وسيع جانبي را مي‌توان مورد توجه قرار داد كه البته در كتاب حاضر نيز به طور مشروح بدان پرداخته شده است. فارغ از اين كه چه نظري راجع به اساتيد شريعتي در داخل و خارج داشته باشيم يا مدرك تحصيلي او را ادبيات بدانيم يا تاريخ و جامعه‌شناسي، نكته مهم، شور و اشتياق و جديت شريعتي در مطالعه و تحقيق است كه بيش از همه جلب توجه كرده و تحسين‌برانگيز است. طبيعتاً اين جديت را نمي‌توان فارغ از دغدغه‌هاي دروني‌اي دانست كه وي را تحريك و تهييج به فراگيري هرچه بيشتر علوم و معارف ديني، اجتماعي، تاريخي و سياسي مي‌كرد.در حوزه «انتقال»، سخنراني‌ها و مكتوبات شريعتي در زمينه‌هاي مختلف، كارنامه بلندبالايي از وي برجاي نهاده كه جد و جهد او را در اين زمينه بخوبي نشان مي‌دهد. ظاهر شدن شريعتي به عنوان يكي از سخنرانان كانون و سپس حضور وي در گروه‌‌هاي سياسي و انجمن‌هاي ادبي تا پيش از خروج از كشور براي ادامه تحصيل، جلوه‌اي از نخستين تلاش‌هاي او براي انتقال دانسته‌هايش به ديگران است. شريعتي پس از عزيمت به پاريس براي ادامه تحصيل، «يافتن» و «انتقال» را به صورت توأمان در پيش گرفت. حضور او در كنفدراسيون و سپس جدا شدن از آن و بنيان گذاشتن اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان، نگارش اعلاميه‌ها و ايراد سخنراني‌ها، به همراه سردبيري نشريات و نگارش مطالب گوناگون، جملگي زمينه‌هايي بودند كه امكان انتقال دادن يافته‌هاي شريعتي به ديگران را فراهم مي‌آوردند. پس از بازگشت به كشور نيز آنچه براي شريعتي اهميت داشت حضور در محيط دانشگاهي و انتقال يافته‌هاي خود به دانشجويان بود كه در ادامه آن ايراد سخنراني در دانشگاه‌ها‌ي مختلف و سرانجام سخنراني‌هاي وي در حسينيه ارشاد را مي‌توان مورد توجه قرار داد. در همين حال، چاپ مقالات و كتاب‌هاي شريعتي را نيز بايد در نظر داشت كه كانال ارتباطي مناسبي براي انتقال يافته‌هاي او به جامعه بودند. طبيعتاً محتواي آنچه را كه از سوي شريعتي به جامعه انتقال يافته است مي‌توان مورد نقادي قرار داد و صحيح از سقيم را در آن باز شناخت، اما بايد گفت فارغ از اين مسئله، شريعتي با برخورداري از قابليت‌هاي ذاتي و اكتسابي فراوان، از قدرت انتقال بسيار بالايي برخوردار بود. معلومات گسترده، تسلط بر صناعات ادبي، برخورداري از تُن صدا و لهجه مناسب، در اختيار داشتن فرهنگ واژگاني گسترده و امثالهم از جمله عواملي بودند كه سخنان او را تا عمق جان مخاطبان رسوخ مي‌دادند. شريعتي خود به خوبي از اين واقعيت آگاهي داشت و لذا از آنجا كه تأثير و كاركرد ارتباط با مخاطب را به خوبي مي‌دانست، اهميت فوق‌العاده‌اي براي استمرار آن قائل بود.همين اهميت ويژه ارتباط با مخاطب، به سومين حوزه زندگي شريعتي شكل داد و آن تلاش براي جلوگيري از قطع اين ارتباط در زمان و شرايطي بود كه روز به روز بر قدرت و تسلط ساواك افزوده مي‌شد و شخصيت‌ها و گروه‌‌هاي سياسي مبارز يكي پس از ديگري دستگير، زنداني و بعضاً اعدام مي‌شدند. بايد اذعان كرد كه او راهي بسيار سخت و دشوار را به خاطر حفظ ارتباط با مخاطب در پيش داشت. براستي در حالي كه استبداد و خفقان به حد نهايت خود رسيده بود و هيچ چشم‌انداز اميدبخشي نيز در اين زمينه وجود نداشت، شريعتي چگونه مي‌توانست ارتباطش را با خيل دانشجويان و جواناني كه مجذوب سخنراني‌هاي شورآفرين او شده بودند، حفظ كند؟ مسلماً نمي‌توان گفت آنچه در ارتباط ميان شريعتي و ساواك بر زبان او جاري گشت يا بر كاغذ نگاشته شد، يكسره به منظور فريب اين دستگاه جهنمي بوده و باطناً هيچ اعتقادي به هيچ موردي از آنها نداشته است، اما بر اساس مستندات و واقعيات تاريخي مي‌توان ادعا كرد شريعتي با در پيش گرفتن شيوه خاص خود، سال‌ها ساواك را بر سر دوراهي تصميم‌گيري قاطع درباره خود نگه داشت و از اين فرصت، براي حفظ ارتباط با مخاطبانش بهره جست. اين را بايد هنر بزرگ شريعتي به شمار آورد كه البته كم و زيادهايي نيز در آن وجود داشت و انتقادهايي نيز بر بخش‌هايي از آن وارد است. اما قضاوت عادلانه درباره اين حوزه از زندگي شريعتي هنگامي ميسر خواهد بود كه معايب و محاسن آن را بي‌كم و كاست در دو كفه ترازوي انصاف قرار دهيم و آن‌گاه ملاحظه كنيم كه كدام كفه سنگين‌تر است.ناگفته نماند كه تلاش شريعتي براي حفظ ارتباط با مخاطب، وجه ديگري نيز دارد و آن هنگامي است كه بر سر نحوه حضور او در حسينيه ارشاد، مناقشاتي در هيئت مديره اين مؤسسه مي‌گيرد و با تثبيت حضور وي، استاد مطهري به قطع رابطه با حسينيه ارشاد كه خود نقش محوري در راه‌اندازي آن داشت، اقدام مي‌كند.به هر حال بايد گفت آنچه بيش از همه زندگي سياسي دكتر شريعتي را شكل داده، اين حوزه از زندگي اوست كه طبعاً نياز به بحث و بررسي همه‌جانبه‌اي دارد و سعي ما در اين مقال نيز بر اين مقوله متمركز خواهد بود، هرچند به تناسب بحث به موضوعات ديگر نيز پرداخته خواهد شد. گذشته از نخستين دور بازداشت شريعتي در سال 1336 كه به دليل فعاليت در نهضت مقاومت ملي و چاپ جزوه 24 صفحه‌اي موسوم به نفت صورت گرفت (ص123) و موجب افتتاح پرونده‌اي براي وي در ساواك گرديد، اقدام بعدي ساواك براي دستگيري شريعتي پنج سال بعد، يعني در سال 1341 صورت مي‌گيرد و آن هنگامي است كه وي به دليل فوت مادرش از فرانسه عازم تهران است. سند به جا مانده از ساواك به تاريخ 30/3/41 به روشني دليل اين اقدام سازمان را مشخص مي‌سازد: «علي شريعتي مزيناني اهل مشهد كه معاون اتحاديه دانشجويان ايراني مقيم فرانسه بوده و يكي از فعالترين افراد جبهه ملي است بعلت فوت مادرش به اتفاق خانمش به تهران خواهد آمد. وي ممكن است وسيله‌ ترن به ايران وارد شود ضمناً مقداري اعلاميه نيز با خود همراه دارد. منزل وي در پاريس محل فعاليت و پخش اعلاميه‌ و روزنامه‌ و آمد و رفت محصلين مي‌باشد.» (شريعتي به روايت اسناد ساواك، جلد اول، ص27)توضيحات مشروح آقاي رهنما در فصول هفتم و هشتم كتابش، به خوبي صحت گزارش ساواك درباره شريعتي را نشان مي‌دهد. اگرچه ساواك در اين مرحله اقدام به دستگيري شريعتي نمي‌كند، اما يك نكته براي مسئولان آن روشن مي‌گردد و آن تفاوت فاحش ميان حرف‌ها و قول‌هاي گذشته وي در ساواك با عمل او در خارج كشور است. شريعتي پس از بازگشت به فرانسه، مجدداً فعاليت‌هاي سياسي‌اش را پي مي‌گيرد و به چهره‌اي شاخص در ميان فعالان جنبش دانشجويي خارج از كشور مبدل مي‌گردد. بديهي است اين همه، از چشم مأموران ساواك مخفي نمي‌ماند و لذا پرونده شريعتي در ساواك اوراق بيشتري را در خود جاي مي‌دهد. اگرچه شريعتي به هنگام بازگشت به كشور در تاريخ 12/3/1343 بر اساس حكمي كه دو سال قبل مبني بر ممنوع‌الخروج بودن وي صادر گرديده بود و سابقه آن در پاسگاه مرزباني بازرگان موجود بود، دستگير مي‌گردد (ص193) اما حتي اگر چنين حكمي نيز صادر نشده بود، شريعتي به لحاظ فعاليت‌هاي سياسي خود در خارج كشور، به محض ورود و اطلاع ساواك از آن بازداشت مي‌گرديد.اما در اينجا اين سؤال مطرح مي‌شود كه چرا شريعتي به كشور بازگشت؟ آيا وي غافل از اين بود كه مأموران ساواك، فعاليت‌هاي دانشجويي را تحت نظر دارند؟ يا بدان حد خوش خيال بود كه مي‌پنداشت فضاي سياسي در ايران به سمت آزادي‌هاي بيشتر سوق يافته است و لذا هيچ‌گونه دردسري از جانب دستگاه در داخل كشور متوجه وي نخواهد بود؟ به احتمال قريب به يقين مي‌توان گفت پاسخ هر دو سؤال منفي است؛ بنابراين چرا شريعتي ماندن در خارج كشور را به عنوان يك راه ظاهراً منطقي و معقول برنگزيد و مسير پرمخاطره بازگشت به كشور را در پيش گرفت؟ هرچند شريعتي در آن هنگام با مشكلات مالي مواجه بود و به ويژه پس از به دنيا آمدن سارا، سومين فرزندش، در بهمن 1342 و پايان يافتن مدت بورس تحصيلي، بر اين مشكلات نيز افزوده مي‌شد، اما آيا در آن هنگام اين امكان براي او مانند بسياري ديگر فراهم نبود كه با دست و پا كردن شغلي در مراكز آموزشي و دانشگاهي، به نحوي به زندگي در فرانسه ادامه دهد؟ اگر واقع‌بينانه به مجموعه مسائل موجود نگاه كنيم، بايد پذيرفت كه شريعتي در نهايت بيش از آن كه به اجبار راه ايران را در پيش گيرد، بازگشت به كشور و حضور در ميان هموطنان خود را «انتخاب» كرد و براي اين انتخاب دليل قانع كننده‌اي داشت. روايت همسر شريعتي از اين مسئله گوياي اين دليل است: «عليرغم علاقه شديدي كه علي به استفاده از كلاسهاي مختلف دانشگاهي داشت، موضوع بازگشت به ايران بيشتر برايمان مطرح شد، البته من خود اشتياق زيادي براي بازگشت به وطن داشتم. ضمن اين كه به بن‌بست رسيدن شيوه مبارزاتي پيشين، يعني محدود شدن در فعاليتهاي سياسي قهرآميز و مسلحانه؛ آن هم مبارزه‌اي كه سردمدار آن روشنفكران فاقد جهان‌بيني و مباني ايدئولوژيكي بودند و بدون لمس مشكلات توده‌ها و بدون شناخت كافي از متن جامعه ايران عمل مي‌كردند، علي به تدريج متوجه ضرورت كندن از اروپا و بازگشت به ايران مي‌شد. آقاي محمود عمراني از شاگردان علي در حسينيه ارشاد در اين زمينه خاطره‌اي نقل مي‌كند: «دكتر مي‌گفت پس از اتمام تحصيل در اروپا سه راه در پيش رو داشتم. اول اين كه در اروپا بمانم و مبارزات سياسي عليه رژيم را با استفاده از امكانات موجود، پيش ببرم. راه دوم آن بود كه به يكي از كشورهاي همجوار ايران، مثل عراق بروم و به وسيله يك ايستگاه راديويي و تعليم نيروهاي چريكي، مبارزات مسلحانه را در داخل سامان دهم. راه سوم بازگشت به ايران و مبارزه فرهنگي- سياسي در داخل كشور بود. پس از يك سال تعمق و تأمل سرانجام راه سوم را انتخاب كردم.» اين بازگشت براي او، عمدتاً جهت كسب شناخت عيني از متن جامعه ايراني و توده‌هاي مردم بود، همچنين استخراج و تصفيه منابع فرهنگي، جهت تجديد ساختمان مذهب، ولي در عين حال هميشه در فكر بود و واقعاً نگران آينده.» (پوران شريعت رضوي، طرحي از يك زندگي، تهران، انتشارات چاپخش، چاپ يازدهم، 1386، ص83) در واقع شريعتي به جاي ماندن در فرانسه و محدود شدن در ميان افراد و نحله‌هايي كه امكان بسط افكار و انديشه‌هايش را از وي سلب مي‌كردند، بازگشت به متن جامعه خود را برگزيد و بدين ترتيب در بدو ورود بازداشت گرديد. شريعتي در اين دوره، گذشته از بازجويي‌هاي مقدماتي، دو بازجويي مفصل را در مركز پشت سر مي‌گذارد كه پاسخ‌هاي وي در اين بازجويي‌ها حول محور تكذيب‌ فعاليت‌هاي ضدرژيم، مثبت قلمداد كردن اصلاحات ارضي و انقلاب سفيد، انتقاد به جبهه ملي به دليل عدم درك شرايط جديد، قصد خدمتگزاري به كشور و مردم، محكوم كردن حزب توده و از اين قبيل است؛ اين در حالي است كه سؤالات مطروحه از سوي بازجوي ساواك بيانگر مطلع بودن آنان از فعاليت‌هاي شريعتي- هرچند نه به طور كاملاً دقيق و مشخص- است. به هرحال، شريعتي در اين بازجويي‌ها، توان خود را براي سردرگم نمودن ساواك محك مي‌زند و از اين آزمايش موفق بيرون مي‌آيد. شايد رمز موفقيت وي را اين بايد دانست كه وي يكسره به تكذيب ادعاهاي بازجو و دروغ‌گويي نمي‌پردازد، بلكه در بسياري موارد ضمن پذيرش مسائل و ارائه پاره‌اي اطلاعات به توجيه آنها مي‌پردازد؛ به گونه‌اي كه ساواك را متقاعد مي‌سازد علي‌رغم مطلع بودن از ظواهر قضايا، برداشت و تفسير نادرستي از آنها داشته است. البته شريعتي در مواردي نيز حتي با سوگند خوردن، از خود چهره‌اي متفاوت به بازجويان ساواك ارائه مي‌دهد: «... و خدا را شاهد مي‌گيرم كه در كليه اين مسائل نه تنها شركت نداشتم و قبل از آن حتي يك بار هم در يك جلسه و يا اتحاديه شركت نكردم بلكه بكلي از جريانات به دور بودم و اصولاً به دلايل متعدد كه همه جا گفته‌ام و براي كساني كه مرا مي‌شناسند روشن است با اين فعاليتهاي بي‌ثمر و وقت‌كش هميشه مخالف بودم و هميشه مي‌كوشيدم كه به جاي اين فعاليتها كه دنباله دارد و بر اصول محكم و روشني هم متكي نيست و پس از مدتي هم جز يأس نصيبي ندارد و جز خستگي و افسردگي بر فكر و عقيده چيزي نمي‌افزايد دانشجويان به تفكر و مطالعه و كيفيت پيشرفت ملتهاي مترقي كه در آن هستيم و آشنايي با علل ترقي و انحطاط با آنها مشغول شوند. چنان‌كه خود نمونه اين فكر بودم و تمام جواني خود را در همين راه گذرانيده‌ام و اميدوارم در آينده بيشتر از پيش در اين راه بتوانم خدمتي بكنم.» (شريعتي به روايت اسناد ساواك، جلد اول، ص71-70) وي در اين مسير تا جايي پيش مي‌رود كه «رژيم مشروطه سلطنتي» را از نظر جامعه‌شناسي متناسب‌ترين شكل حكومتي براي انجام اصلاحات در شئون مختلف معرفي مي‌كند و خود را پيرو اين تفكر نشان مي‌دهد. (همان، ص74) شريعتي كه آقاي رهنما شرح مبسوطي از فعاليت‌هاي سياسي و مطبوعاتي‌اش در خارج كشور عليه رژيم پهلوي به دست داده است، در پاسخ به اين سؤال بازجو كه «شما متهم هستيد عليه امنيت داخلي كشور فعاليتهاي زيان‌بخش نموده و نشريات مضره پخش نموده‌ايد»، قيافه‌اي حق به جانب به خود مي‌گيرد و ضمن ابراز تنفر از اين اتهامي كه به وي وارد آمده، گلايه‌مندانه مي‌نويسد: «من اگر مي‌خواستم فعاليت سياسي كنم در خارج از كشور در ميان دانشجويان آن شخصيت را داشتم كه بزرگترين مسئوليت‌ها را داشته باشم نه اين كه بنده وسيله‌ پخش اوراق آنها باشم اين مطلب در روحيه من تأثير بسيار غيرقابل تحملي گذاشت و شخصيت مرا بسيار شكست اميدوارم اين گله‌مندي مرا ببخشيد.» (همان، ص85)اين نحوه پاسخ‌گويي شريعتي و حتي ابراز تمايل براي همكاري با رژيم پهلوي در امور تحقيقاتي به منظور پيشرفت كشور، برخي از محققان تاريخ معاصر و به طور مشخص آقاي سيدحميد روحاني (زيارتي) را بر آن داشته تا اقدام شريعتي را به «نشان دادن چراغ سبز» به رژيم توصيف نمايند. (سيدحميد روحاني، نهضت امام خميني، دفتر سوم، تهران، مؤسسه چاپ و نشر عروج، چاپ پنجم، 1382،ص187)بي‌ترديد اين برداشت كاملاً صحيح است و شريعتي در پاسخ‌هاي خود چيزي جز رفع اتهامات وارده و سپس چراغ سبز نشان دادن به رژيم را دنبال نمي‌كرد و اتفاقاً‌ بايد گفت؛ كاملاً در اين اقدام خود موفق بود چراكه علي‌رغم فعاليت سياسي گسترده‌ در خارج كشور، توانست خود را ظرف حدود يك ماه و نيم، در 27 تيرماه 1343 از چنگ ساواك برهاند. اما آيا مي‌توان اين اقدام شريعتي را سرسپردگي نسبت به رژيم پهلوي ترجمه و تفسير كرد؟ ارائه پاسخ مثبت به اين سؤال، مستلزم آن است كه فعاليت‌هاي شريعتي در دوران پس از آزادي از زندان تا هنگام مرگ، در جهت خدمتگزاري به اين رژيم يا دستكم ايجاد مانع و رادع در برابر حركت‌هاي ضدرژيم ارزيابي شوند و آنان كه چنين ادعايي را مطرح مي‌سازند قادر به اثباتش بر مبناي اسناد و استدلالات منطقي باشند، حال آن كه مجموعه مسائل- هرچند با برخي اجزاء و زواياي نادرست و قابل انتقاد- بيانگر چنين واقعيتي نيستند. حتي اگر آن‌گونه كه آقاي رهنما در كتاب خود آورده است، به اعتقاد شريعتي «مملكت بسيار خوشبخت بود كه گلوله شمس‌آبادي به هدف نخورد» (ص198) باز هم نمي‌توان چنين موضعي را حاكي از اظهار تمايل وي به رژيم پهلوي به حساب آورد بلكه وي راه نجات كشور را در ارتقاي سطح آگاهي جامعه مي‌دانست و لذا با ترور شاه مهره ديگري از سوي سلطه‌گران بين‌المللي جايگزينش مي‌گرديد و در بر همان پاشنه مي‌چرخيد. به هرحال، استخلاص شريعتي از بند ساواك بر مبناي روش نشان دادن چراغ سبز، موجب شد تا شريعتي امكان برقراري ارتباط با مخاطب داخل كشور را در پيش‌روي خود بيابد و سرانجام با پذيرفته شدن به عنوان استاديار در دانشكده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد، فعاليت براي تأثيرگذاري بر دانشجويان و جمع‌هاي دانشگاهي را آغاز كند (كه البته در نهايت ممنوع‌التدريس مي‌شود).شريعتي مي‌توانست راه ديگري را برگزيند و پس از دستگيري در بدو ورود به كشور، بر كليه فعاليت‌هاي سياسي خود در خارج كشور تأكيد ورزد و به علاوه مطالب ديگري نيز در ضديت با رژيم پهلوي و لزوم مبارزه با آن تا سرنگوني و برپايي حكومتي مستقل و مترقي در كشور بر آنها بيفزايد. اتفاقي كه در اين صورت به وقوع مي‌پيوست به سادگي قابل حدس است؛ شريعتي به حبسي طويل‌المدت محكوم مي‌گرديد و سالهاي مديدي از عمر خود را پشت ميله‌هاي زندان مي‌گذرانيد. به اين ترتيب اگرچه امروز ديگر شاهد نقد و نظرهاي شاذي مبني بر سازشكاري وي يا حتي عامل و همكار ساواك بودنش نبوديم، اما در اين حال، آثار وجودي وي در بيرون از زندان بر شكل‌گيري انديشه اسلام انقلابي- به ويژه در ميان جوانان و دانشجويان- را نيز مي‌بايست از مجموعه عوامل فرهنگي و سياسي در سالهاي 43 الي 57 نيز حذف مي‌كرديم. اين سخن بدان معنا نيست كه اتخاذ شيوه‌هاي مبارزاتي و انقلابي توسط برخي شخصيت‌ها و گروه‌ها كه منجر به دستگيري، شكنجه، حبس يا اعدام آنها گرديد، اشتباه بوده است. هرگز!‌ اشتباه اين است كه صرفاً يك شيوه و روش را مطلوب و مناسب ارزيابي كنيم و همگان را علي‌رغم ويژگي‌هاي گوناگون شخصيتي، فكري و اجتماعي، در آن قالب خواسته باشيم. بدين ترتيب دچار اشكالات و بلكه تناقضات متعددي نيز خواهيم شد. به عنوان نمونه، مگر تمامي روحانيوني كه در خط امام قرار داشتند و در هدف و مقصد با ايشان همراه بودند، تنها يك روش را در پيش گرفتند؟ مي‌دانيم كه برخي از آنها شكنجه‌هاي وحشتناكي را پشت سرگذاردند و اغلب اوقات خويش را در حبس به سر بردند و از طرف ديگر، برخي نيز دوره‌هاي بسيار كوتاهي را در زندان گذراندند و بعضاً‌ در سازمان‌هاي رسمي رژيم مثل آموزش و پرورش يا آموزش عالي مشغول فعاليت شدند. آنچه مهم است به رسميت شناخته شدن اين تنوع و نگاه مجموعه‌اي و نظام واره‌اي به آنهاست كه هر جزئي از اين مجموعه، جزء ديگر را تكميل مي‌كند و اين اجزاء در كنار يكديگر، زمينه‌اي را شكل مي‌دهند كه امام خميني به عنوان رهبري هوشمند، جامع‌نگر و انقلابي، حركت جامعه را به سمت استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي، رهنمون سازد.فرصت‌يابي شريعتي براي انتقال يافته‌ها و تفكرات خود به جامعه دانشجويي بر مبناي چراغ سبز نشان دادن به ساواك و رژيم پهلوي، در واقع موفقيتي است كه براي او بيش از سه سال فراغت از مزاحمت‌هاي دستگاه پليسي شاه را فراهم مي‌آورد. البته شريعتي در اين مدت اشتغالات گوناگوني داشته است كه آقاي رهنما به تفصيل به آنها پرداخته است، اما در وراي تمامي آنها، مي‌توان تلاش براي ارتباط با مخاطب را مشاهده كرد. اين در حالي است كه ساواك هرگز از شريعتي غفلت نمي‌نمايد و به انحاي مختلف او را تحت نظر دارد، اما «فعاليت مضره‌اي» كه مستلزم احضار و دستگيري وي باشد، مشاهده نمي‌نمايد. (ر.ك به: شريعتي به روايت اسناد ساواك، جلد اول، 90 الي 125) استمرار تحت نظر بودن شريعتي حاكي از آن است كه ساواك نه در طول اين مدت و نه پس از آن، هيچ‌گاه نتوانست از وي اطمينان خاطر يابد و همواره بر سر دو راهي شك و ترديد قرار داشت. مرگ مشكوك غلامرضا تختي در دي ماه 1346 و تحركاتي كه پس از آن در جمع هاي دانشجويي به وجود مي‌آيد، سرانجام موجب به ميان كشيده شدن پاي شريعتي در تحقيقات ساواك مي‌شود و اين ماجرا به نگارش متني 40 صفحه‌اي توسط وي مي‌انجامد كه يكي از بحث‌ برانگيزترين اسناد به جا مانده از او به شمار مي‌آيد.اگرچه سيد حميدروحاني در جايي از اين متن تحت عنوان نخستين «نامه» شريعتي به ساواك ياد كرده (سيدحميد روحاني، نهضت امام خميني، دفتر سوم، ص191) اما براساس آنچه در سند ساواك (شريعتي به روايت اسناد ساواك، جلد اول، ص126) و نيز سطور اوليه اين متن به چشم مي‌خورد، به ضرس قاطع مي‌توان گفت متن مزبور حاصل احضار شريعتي به ساواك و بازجويي از وي بوده است، با اين توضيح كه بازجويي مزبور به صورت سؤال و جواب هاي كوتاه صورت نگرفته، بلكه از شريعتي خواسته شده است تا ديدگاه خود را راجع به رژيم پهلوي و اوضاع و شرايط روز همراه با شمه‌اي از پيشينه، تفكرات و عقايد خود بيان دارد. در سند ساواك به صراحت آمده است: «نامبرده به ساواك احضار و در مصاحبه‌اي كه با وي گرديد با صراحت گفتار مشروحاً فعاليتهاي گذشته خود و سياست‌هاي وقت را تشريح و عوامل و علل اين طرز تفكر را توضيح داد.» (همان) و شريعتي خود نيز در ابتداي مكتوبش ضمن پوزش از مطول بودن توضيحات، علت آن را چنين بيان مي‌دارد: «اولاً: پاسخ روشن و نسبتاً كامل به اين سؤالات كلي و دامنه‌دار نمي‌تواند مجمل و مختصر باشد. دوم اين كه در اينجا من درباره يك حادثه زودگذر خاصي مورد سؤال واقع نشده‌ام بلكه به عنوان نماينده نسلي سخن مي‌گويم كه در حال حاضر كارگردانان اصلي سياست مملكتش مي‌كوشند تا به او گوش دهند.» (همان، ص127) مكتوب 40 صفحه‌اي شريعتي مسلماً در حوزه تلاش وي براي جلوگيري از قطع ارتباط با مخاطب قرار دارد و لذا در آن همانند دو بازجويي پيشين در سال 1343، در مجموع خود را علي‌رغم همكاري و ارتباط با برخي حركت‌هاي مخالف رژيم در خارج كشور، دلسوز رژيم جلوه داده و البته از پاره‌اي اقدامات اصلاح‌گرايانه و نيز تغيير سياست‌ها و ديدگاه‌هاي حاكميت به سمت جبران گذشته و بهبود شرايط اقتصادي و سياسي تعريف و تمجيد كرده است. در اين چارچوب كلي، بخش قابل توجهي از مكتوب شريعتي به مبارزه وي و پدرش با توده‌اي‌ها و مرام كمونيستي اختصاص دارد كه طبعاً مي‌توانست مورد توجه رژيم واقع شود و البته گوشه و كنايه‌ها و انتقاداتي نيز به روحانيت سنتي را نيز در آن مي‌توان مشاهده كرد كه آن نيز باب طبع دستگاه بود.اما نكته مهم در اينجا آن است كه چگونه بايد به تحليل و تفسير اين نوشته پرداخت. آيا مي‌توان صرفاً به ظاهر آن استناد جست و شريعتي را فردي در مسير همكاري با ساواك قلمداد كرد؟ به نظر مي‌رسد نخستين مسئله‌اي كه بايد در اين زمينه مدنظر داشت، ماهيت اين نوشته و امثال آن است. به عبارت ديگر، قبل از هر چيز نبايد فراموش كنيم متني كه امروز در پيش روي ما قرار دارد، متن يك بازجويي در اداره ساواك در شرايط سال 1347 است، نه متن يك كتاب شريعتي كه انتشار عام يافته يا متن سخنراني او كه در يك جمع ايراد گرديده است. بر اين اساس، بايد ملاحظه كرد اگر روح كلي حاكم بر اين نوشته، اظهار همكاري و تعامل با رژيم پهلوي است، آيا اين مسئله را در متن كتاب‌ها يا سخنراني‌هاي شريعتي نيز مي‌توان يافت يا خير؟ چنانچه پاسخ اين سؤال منفي باشد، طبعاً بايد پذيرفت كه شريعتي با اتخاذ اين تاكتيك در جهت فراهم آوردن فضاي تنفسي براي خود و حفظ ارتباط با مخاطب بوده است. البته مواردي نيز در اين مكتوب و ديگر بازجويي‌هاي وي به چشم مي‌خورد كه در ديگر آثار به جا مانده از وي نيز وجود دارند. به عنوان نمونه، تقابل با مرام ماركسيستي از جمله مواردي است كه بايد گفت شريعتي عقايد و ديدگاههاي واقعي خود را در اين باره در مكتوب 40 صفحه‌اي نيز بيان مي‌دارد و دقيقاً به همين دليل مشاهده مي‌شود كه بخش عمده‌اي از اين مكتوب به شرح و تفصيل اقدامات او و پدرش در اين باره اختصاص دارد. همچنين انتقاداتي را نيز كه از روحانيت در اين متن و متن ديگر بازجويي‌هاي وي وجود دارد تا حد زيادي مي‌توان برخاسته از اعتقادات واقعي وي- كه البته قابل نقد و انتقادند- به حساب آورد، هرچند در اين زمينه مي‌توان اين احتمال را نيز تا حدي قائل شد كه وي در برخي بازجويي‌هاي خود با بزرگ‌نمايي و غلظت بخشيدن به افكار و اقدامات خود در مقابل روحانيت، قصد فريب بازجويان ساواك را داشته است، اگرچه مجدداً بايد تأكيد كرد كه جوهره اين نظر را در تفكرات و عقايد وي مي‌توان ديد. آنچه مي‌تواند عامل مهم ديگري در نحوه ارزيابي مكتوب 40 صفحه‌اي شريعتي به حساب آيد، نتيجه‌اي است كه از آن عايد مي‌شود و ما مي‌توانيم در اظهارنظر ارسالي سرتيپ بهرامي؛ رئيس ساواك مشهد به مركز مشاهده كنيم: «استنباط مي‌گردد اين فرد اگر خوب هدايت و رهبري شود عضو مفيدي براي مملكت خواهد بود.» (شريعتي به روايت اسناد ساواك، جلد اول، ص126) اين براي دومين بار پس از حضور در كشور است كه شريعتي قادر به دور زدن ساواك مي‌شود، اما بايد دانست علاوه بر متن‌ بازجويي‌‌هاي حساب شده وي، عامل ديگري كه در پيمودن اين مسير توسط شريعتي مؤثر افتاد، سياستي بود كه در اين برهه رژيم پهلوي براي جذب دانشجويان و فارغ‌التحصيلان ناراضي خارج كشور به كار بسته بود.به طور كلي در اين زمان، سياست رژيم در برخورد با گروه‌‌هاي سياسي و شخصيت‌هاي مبارز و ناراضي داخلي - اعم از روحاني و غيرروحاني- مبتني بر سركوب شديد و بيرحمانه بود. طبعاً چنين روشي در قبال دانشجويان خارج كشور كه به ويژه تعداد آنها از اواسط دهه 30 افزايش چشمگيري داشت و به تدريج نيز در قالب اتحاديه دانشجويان و كنفدراسيون و سپس تشكل‌هاي ديگر، سازمان يافتند، قابليت اجرايي نداشت. از طرفي فعاليت‌ها، تظاهرات و انتشارات اين دانشجويان به تدريج معضلي براي رژيم پهلوي گرديده بود، به ويژه آن كه از سوي برخي رسانه‌هاي غربي نيز اخبار فعاليت‌هاي آنها انتشار مي‌يافت. اين مسئله باعث شد به تدريج رژيم پهلوي به كارگيري سياست ديگري را در قبال دانشجويان خارج كشور مورد بررسي قرار دهد و آن تلاش در جهت جذب آنها بود. به اين ترتيب از يك سو از حجم مخالفت‌ها با خود مي‌كاست و از سوي ديگر نيروهاي تحصيلكرده را به جرگه موافقان و عوامل خود وارد مي‌ساخت و طبعاً چنين نيروهايي كه روزگاري، خود در كشورهاي غربي دانشجو بودند و از سوي ديگر وجهه مبارزاتي هم داشتند، قادر به تأثيرگذاري قابل توجهي بر طيف دانشجويان و محصلان داخل كشور و علي‌الخصوص خارج كشور بودند. در واقع از نگاه مسئولان رژيم با جذب هر يك از نيروهاي فعال جنبش دانشجويي خارج كشور، ضربه‌اي جدي به اراده و انگيزه ديگراني كه در اين مسير حركت مي‌كردند، وارد مي‌آمد.پس از اتخاذ اين سياست، ساواك توانسته بود به موفقيت‌هايي نيز دست يابد. يكي از بارزترين نمونه‌ها در اين زمينه، جذب پرويز نيكخواه بود كه زماني از دانشجويان چپ آتشين خارج كشور محسوب مي‌شد و پس از طي دوره‌هاي نظامي در چين، مخفيانه به ايران آمد و ماجراي تيراندازي به محمدرضا در كاخ مرمر در فروردين 1344را برنامه‌ريزي كرد: «در 21 فروردين 1344، رضا شمس‌آبادي سرباز 22 ساله گارد شاهنشاهي با گشودن آتش به روي شاه در كاخ مرمر تهران قصد ترور او را كرد... در اواخر آن ماه دولت گروه كوچكي را در ارتباط با اين واقعه دستگير كرد. چهارده نفر از جمله پرويز نيكخواه و چهار رهبر پيشين كنفدراسيون انگلستان تحت محاكمه قرار گرفتند.» (افشين متين، كنفدراسيون، ترجمه ارسطو آذري، تهران، انتشارات شيرازه، 1378، ص218) اگرچه اقدام مزبور به گونه‌اي بود كه مي‌توانست طراحان آن را به پاي جوخه اعدام بكشاند، اما رژيم در قبال آنها روش جذب را در پيش گرفت و به موفقيت چشمگيري دست يافت: «سازمان انقلابي سابقه‌اي طولاني در چرخش بعضي فعالين‌اش به سوي رژيم شاه داشت؛ فعاليني چون سياوش پارسانژاد، پرويز نيكخواه، فيروز فولادي، سيروس نهاوندي، در دسامبر 1972 كورش لاشايي، يكي ديگر از رهبران سازمان انقلابي كه پزشكي تحصيلكرده آلمان بود طي مصاحبه‌اي با مطبوعات تهران اپوزيسيون را مورد انتقاد شديد قرار داد... در مصاحبه‌اي طولاني كه نيمي از كل صفحات روزنامه كيهان هوايي را شامل مي‌شد، لاشايي مدعي شد كه زندگي مخفيانه در ايران او را متقاعد كرده كه تغييرات و اصلاحاتي بنيادي در كشور صورت گرفته است و بنابراين ديگر دليلي براي نارضايي و يا بروز انقلاب وجود ندارد.» (همان، ص351-349) پرويز نيكخواه به مرور در مسير جذب تا جايي پيش رفت كه به يكي از عوامل برجسته رژيم پهلوي مبدل گرديد.نمونه ديگري كه در اين زمينه بايد از او ياد كرد، منوچهر آزمون است كه روزگاري به عنوان يك دانشجوي كمونيست فعال در خارج كشور شناخته مي‌شد. او نيز در چارچوب سياست جذب، به رژيم پهلوي پيوست و تا احراز پست وزارت پيش رفت: «در اواخر سال 1345، جلسه‌اي در دفتر نخست‌وزير تشكيل شد كه هويدا و نصيري و همايون در آن شركت داشتند، دستور جلسه چند و چون تأسيس همان روزنامه‌اي بود كه همايون در طلبش بود... نام روزنامه‌ي جديد آيندگان بود. هويدا، بنابر توصيه‌ي ساواك، منوچهر آزمون را به عنوان نماينده سهام دولت در هيئت مديره شركت جديد تعيين كرد. آزمون از عناصر كاركشته‌ي ساواك بود. در جواني كمونيست بود و در ميانسالي وزير كابينه شد.» (عباس ميلاني، معماي هويدا، تهران، نشر آتيه، چاپ چهارم، 1380، ص292)پيش از اينها نيز رژيم پهلوي تجربه وادادگي تعدادي از اعضاي كميته مركزي حزب توده را پس از دستگيري در سال 1334 داشت. دكتر بهرامي يكي از پرسابقه‌ترين اعضاي حزب توده، در سال 1334 هنگامي كه دبيركل حزب در ايران بود، دستگير شد و به گفته كيانوري چنان دچار ضعف شخصيت گرديد كه «بلافاصله در ماشين، آدرس دو خانه‌اي را كه مي‌شناخت، داد.» (خاطرات نورالدين كيانوري، به كوشش مؤسسه تحقيقاتي و انتشاراتي ديدگاه، تهران، انتشارات اطلاعات، 1371، ص349) نادر شرميني عضو ديگر اين حزب كه زماني مسئوليت شاخه جوانان آن را برعهده داشت و جوانان پرشور اين حزب در پلاكاردهاي خود «زنده باد شرميني كبير، فرزند طبقه كارگر ايران» را با خطوط درشت مي‌نوشتند نيز «پس از اين كه دستگير شد بلافاصله ضعف نشان داد و همه چيزرا لو داد.»(همان، ص350) دكتر يزدي عضو كميته مركزي حزب نيز پس از بازداشت به همكاري با رژيم پرداخت و ديگران را هم به اين راه فراخواند. (همان، ص344) وي حتي دو پسر خود را به همكاري با ساواك واداشت كه در نتيجه آن يكي از بزرگترين رسوايي‌هاي حزب توده رقم خورد.(همان، ص393)بر اساس چنين تجربيات و سياست‌هايي، ساواك در پي «هدايت و رهبري» شريعتي بود تا وي را همچون بسياري ديگر به «عضو مفيدي براي مملكت» مبدل گرداند و در اين ميان شريعتي با پاسخ‌ها و مكتوباتش همواره ساواك را به خود «اميدوار» مي‌ساخت. عامل مهم ديگري كه موجب مي‌گرديد عوامل رژيم پهلوي پس از يكي دو بار آزمايش شريعتي، به سرعت از وي نااميد نشوند و تكليف خود را با او يكسره ننمايند، شناختي بود كه از قدرت بيان و قلم و توانايي نفوذ او در ميان جوانان و دانشجويان داشتند. آنها بخوبي اين را مي‌دانستند كه «شكار بسيار بزرگي» را در پيش رو دارند و اگر قادر به صيد آن شوند، موفقيت قابل توجهي كسب كرده‌اند. در اين حال پاسخ‌هاي شريعتي كه ملغمه‌اي بود از اعتقادات قلبي و تظاهرات و جلوه‌سازي‌هاي قلمي و راست و دروغ‌هاي فراواني كه با مهارت درهم تنيده شده و پرده‌اي از استدلالات منطقي نيز به روي آنها كشيده شده بود، امكان تجزيه و تحليل و استنتاج قطعي از آنها را به مأموران و مسئولان ساواك نمي‌داد و آنها را در خوف و رجاء نگه مي‌داشت. نامه‌هاي رد و بدل شده ميان ساواك مشهد و مركز بخوبي بيانگر اين واقعيت است. البته بايد گفت از فحواي نامه مزبور چنين برمي‌آيد كه شريعتي در متقاعد ساختن سرتيپ بهرامي و جلب نظر مثبت وي به خود، موفقيت نسبتاً خوبي كسب كرده بود و لذا در نامه‌هاي ارسالي از ساواك مشهد غالباً با خوشبيني زياد درباره شريعتي و اقدامات مفيد او به نفع رژيم اظهارنظر شده است، اما ساواك مركز همچنان با ديده ترديد به اين «مظنون هميشگي» مي‌نگريست و مرتباً هشدارهاي لازم را نيز به سرتيپ بهرامي - مسئول ساواك خراسان- مي‌داد.با توجه به اين كه شريعتي كار خود در دانشگاه مشهد را از بهار سال 1345 آغاز كرد (ص254) و از همان ابتدا نيز دانشجويان بسياري را مجذوب مباحث خويش ساخت و سپس با آغاز سخنراني‌هايش از آبان 1347 (ص335) در حسينيه ارشاد بر جمع مستمعان و مخاطبان خود به نحو چشمگيري افزود، طبعاً‌ ساواك روي وي حساسيت فزاينده‌اي داشت و به همين دليل احضارها، بازجويي‌ها، اظهارنظرها و مكاتبات ساواك درباره او افزايش چشمگيري دارد. بي‌ترديد اين وضعيت، كار را براي شريعتي كه اينك ارتباط گسترده و قابل توجهي با مخاطبان داشت، بسيار دشوار مي‌ساخت. البته اگر به مكاتبات ساواك درباره شريعتي توجه كنيم، درمي‌يابيم كه تصميم‌گيري براي آنها نيز بسيار دشوار گرديده بود. به دنبال نگارش مكتوب 40 صفحه‌اي در حوالي مرداد ماه 1347 و مكاتباتي كه ميان ساواك مشهد و تهران صورت مي‌گيرد، شريعتي فرصت مي‌يابد تا اوايل سال بعد در دانشگاه‌هاي مختلف و نيز حسينيه ارشاد به سخنراني بپردازد. در هيچ‌يك از اين سخنراني‌ها نيز موضوعات سياسي مورد بحث نبوده‌اند. به عنوان نمونه «نخستين سخنراني وي در 15 آبان 1347/6 نوامبر 1968، در دانشگاه نفت آبادان تحت عنوان «روانشناسي تكنيك» برگزار شد.» (ص310) با اين همه، هنگامي كه انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه ملي (شهيد بهشتي) از وي دعوت به عمل مي‌آورد تا در روز دوم ارديبهشت 1348 در آن دانشگاه به سخنراني بپردازد، ساواك مركز بلافاصله پس از اطلاع، ابتدا مقرر مي‌دارد «من‌بعد از سخنراني او در جلسات مورد بحث [انجمن‌هاي اسلامي دانشجويي] ممانعت به عمل آيد.» (شريعتي به روايت اسناد ساواك، جلد اول، ص198 و 205) و سپس طي دستور ديگري سخنراني او را به كلي ممنوع مي‌سازد: «به ساواك خراسان... دستور فرماييد وي را احضار و به او تذكر دهند من‌بعد حق پذيرفتن دعوت هيچ‌گونه مجمع يا انجمن مذهبي را براي انجام سخنراني‌ ندارد و چنانچه چنين دعوتي را بپذيرد و به تهران مسافرت نمايد عواقب وخيمي در انتظار اوست.» (همان، ص208)نكته بسيار جالب توجه اين كه ساواك شميران و ساواك تهران، هر دو در پاسخ به استعلام ساواك مركز درباره‌ محتواي سخنراني هاي شريعتي تا پيش از اين، خاطرنشان مي‌سازند: «طي بررسي‌هايي كه به عمل آمد نامبرده بالا قبلاً در حسينيه ارشاد برنامه سخنراني داشته و دو جلسه نيز در دانشگاه ملي جهت دانشجويان كنفرانس داده است كه در هيچ يك از آنها مسائل حاد و مطالب مغاير با مصالح كشور بيان نشده است.» (همان، ص200 و 204)سؤال بسيار مهمي كه بايد به آن انديشيد اين است كه چرا علي‌رغم پرهيز دكتر شريعتي از ورود به مباحث و موضوعات سياسي و نبود هيچگونه تعريضي در سخنان او به رژيم پهلوي، ساواك مركز دستور ممنوعيت سخنراني او را صادر مي‌كند؟ مگر چه زيان يا خسارتي از اين سخنراني‌ها متوجه رژيم مي‌شده است كه چنين برخوردي با آن صورت مي‌گيرد؟اگرچه در اسناد ساواك مربوط به اين برهه مي‌توان ايراد چند سخنراني توسط شريعتي را با وجود ممنوعيت اعلام شده توسط ساواك مشاهده كرد، اما در مجموع بايد گفت تا نيمه مهرماه 1348 وي از ايراد سخنراني محروم بوده است. در اين حال همچنان ساواك مشهد بر اين نكته پافشاري مي‌كند كه «اگر وجود شريعتي براي عامل بيگانه و عناصر افراطي مفيد است براي ساواك و مملكت مفيد‌تر خواهد بود مشروط به اين كه خوب اداره شود» (همان، ص209) اما مقامات مركزي ساواك كه ديد تيزبينانه‌تري نسبت به مسائل دارند، احتياط بيشتري را در اين زمينه ضروري مي‌دانند؛ از جمله تيمسار مقدم رئيس اداره سوم كه معتقد است «هنوز به طور كامل مشخص نگرديده كه عنصر سالمي از لحاظ سياسي مي‌باشد يا خير؟ بنابراين بسرعت نمي‌توان در مورد او قضاوت نمود.» (همان، ص213)در طول ماه هاي ارديبهشت تا مهر، ساواك تلاش زيادي براي به نتيجه رسيدن درباره شريعتي مي‌كند تا جايي كه علاوه بر بازجويي‌ها و بررسي‌هاي ساواك مشهد، پرويز ثابتي- رئيس اداره يكم عمليات و بررسي ساواك و يكي از زبده‌ترين مأموران اين سازمان- به گفت‌وگويي چهار ساعته با وي مي‌نشيند. البته سند مكتوبي از مسائل رد و بدل شده ميان آن دو در اين مصاحبه- يا به تعبير بهتر، بازجويي محترمانه چهارساعته- وجود ندارد، اما از متن دست‌نوشته شريعتي كه پس از بازگشت به مشهد راجع به افكار و عقايد خود نگاشته است، مي‌توان به فحواي كلي اين گفتگو نيز پي برد. در اينجا لازم به ذكر است كه آقاي رهنما در كتاب خويش به گونه‌اي درباره اين دست‌نوشته شريعتي در ساواك مشهد سخن گفته كه گويي تنها نسخه‌اي مخدوش از آن در دسترس قرار دارد:‌ «تنها اثر به جا مانده از اين سند كه شريعتي متعاقب بازگشت به مشهد و قبل از شهريور 1348/12 سپتامبر 1969 نوشته، چهار صفحه دست‌نويس سلاخي شده است كه روحاني در كنار شش صفحه متن تايپي كه طبق ادعاي خودش از روي متن اصلي نسخه‌برداري شده، به طور گزينشي و با تكنيك چسب و قيچي از سروته يك سند ده صفحه‌اي تهيه و منتشر شده است.» (ص314) اين در حالي است كه تصوير كليه صفحات دست‌نويس و متن تايپي آن به طور كامل در جلد اول كتاب «شريعتي به روايت اسناد ساواك» صفحات 239 الي252 موجود است و آقاي رهنما با مراجعه به آن مي‌توانست مطمئن شود اگرچه تنها 4 صفحه از متن دست‌نويس مزبور در بخش اسناد كتاب‌ آقاي روحاني گراور شده، اما متن تايپي مندرج در اين كتاب، كامل و بي‌نقص بوده و لذا شبهه افكني درباره اصالت آن، بي‌مورد است. به هر حال آنچه در اين برهه كاملاً مشهود است اين كه شريعتي كه خود را در آستانه قطع كامل ارتباط با مخاطب مي‌بيند و احساس مي‌كند ساواك در حال به نتيجه رسيدن درباره اوست، بر تعريف و تمجيدهايش از رژيم و اعلام وفاداري به آن مي‌افزايد و از سوي ديگر انتقاد و هجمه به «كمونيست‌ها» و «آخوندها» را نيز غلظت مي‌بخشد و البته بر ضرورت نجات نسل جوان كشور از غرب‌زدگي نيز تأكيد مي‌ورزد. سرانجام در انتهاي اين دوره مجدداً شريعتي موفق مي‌شود نتيجه را به نفع خود رقم بزند و ساواك را متقاعد سازد كه ممنوعيت سخنراني‌اش را لغو نمايد. (ص315) براي بررسي ميزان اعتقاد قلبي شريعتي به آنچه در اين دوره از بازجويي‌ها بيان داشته است بايد سخنان و رفتار وي را پس از به وجود آمدن امكان ادامه ارتباط با مخاطب مورد توجه قرار داد. اگرچه شريعتي در بازجويي‌هاي خود اظهار تمايل به ژريم و آمادگي براي همكاري با آن را مورد تأكيد قرار داده بود، اما در سخنراني‌هايش كوچكترين تعريفي از رژيم پهلوي به چشم نمي‌خورد. در واقع اگر اين‌گونه ابراز احساسات به رژيم، از واقعيت دروني برخوردار بود مي‌بايست همانند ديگران از جمله منوچهر آزمون، پرويز نيكخواه و غيره، در عمل نيز ما به ازاي آن مشاهده مي‌شد. جبهه‌گيري شريعتي در قبال «آخوندزدگي» نيز در شرايطي صورت مي‌گيرد كه اگرچه در افكار و انديشه‌هاي وي مي‌توان انتقادات به روحانيت سنتي و پاره‌اي افكار و عقايد رايج را مشاهده كرد، اما در اين زمان، يعني سال‌هاي 48 الي 50، روابط شريعتي با روحانيون، به ويژه شخصيت‌هايي مانند مطهري، بهشتي، خامنه‌اي، جعفري، هاشمي‌رفسنجاني، دواني و ديگراني كه در حسينيه ارشاد فعاليت دارند، كاملاً گرم و صميمانه است. اين مسئله حاكي از آن است كه در اين زمان، نه شريعتي موضع‌گيري حادي در برابر روحانيت داشت و نه افكار و عقايد وي به گونه‌اي بود كه موجب جبهه‌گيري‌هاي تند شخصيت‌هاي موجه روحانيت در قبال وي گردد؛ بنابراين آنچه در اين زمان در متن‌هاي بازجويي از سوي شريعتي راجع به روحانيت بيان گرديده، اگرچه رگه‌هايي از عينيت در افكار واقعي او دارد اما در عالم واقع به آن غلظت نيست يا دست‌كم نمود ندارد. اين در حالي است كه نوشته‌هاي او پيرامون چپ‌هاي ماركسيست و راست‌هاي غرب‌زده در بازجويي‌ها كاملاً منطبق بر سخنان و نوشته‌هايي است كه او از بيان و انتشار آنها در مجامع عمومي و به صورت علني، هيچ ابايي ندارد و بلكه تندتر از آنچه در بازجويي‌ها آمده است در بيرون از فضاي بازجويي قابل ملاحظه ‌است.با پشت سرگذاردن اين مرحله شريعتي وارد دوره‌اي مي‌گردد كه بايد از آن تحت عنوان دوران اوج فعاليت حسينيه ارشاد ياد كرد. در ابتداي اين دوران جمعي از متفكران و سخنرانان مسلمان - اعم از روحاني و غير روحاني- در اين مركز مشغول فعاليت و بحث هستند، به‌گونه‌اي كه به راستي مي‌توان اين برهه را دوران طلايي حسينيه ارشاد خواند. اما به تدريج با بروز اختلافات فكري ميان مديران و سخنرانان به خاطر پاره‌اي مسائل مطروحه از سوي دكتر شريعتي، اين جمع دچار تشتت مي‌گردد و كار به جدايي و سپس تعطيلي حسينيه ارشاد مي‌كشد. ما در اينجا از ورود به محتواي اختلافات فكري كه خود مبحث جداگانه‌اي است، پرهيز مي‌كنيم، ضمن آن كه معتقديم انديشه‌هاي دكتر شريعتي قابل نقد و انتقاد بودند و از طرفي، چه بسا توسط برخي از هواداران وي برداشت‌هاي كاملاً ناصوابي از آنها نيز شده است. آنچه در اينجا مورد نظر ماست بررسي نحوه قضاوت آقاي رهنما درباره اين ماجراست.به طور كلي در حوزه فكر و انديشه، اختلاف نظر انديشمندان امري كاملاً طبيعي و بديهي است؛ تنوعات فكري در طول تاريخ بيانگر اين واقعيت است. حتي در يك نحله فكري نيز اختلافات تدريجي پيروان آن كه به انشقاق و انشعاب در ميان آنان انجاميده، مسئله‌اي عادي به شمار مي‌آيد. در واقع تاريخ انديشه، به يك معنا، چيزي جز بررسي همين اختلافات و انشعابات نيست و قاعدتاً در انديشه اسلامي نيز همين خط سير را مي‌توان مشاهده كرد. اگرچه قرآن و سنت به عنوان منبع انديشه اسلامي در طول 1400 سال گذشته مورد رجوع انديشمندان و علماي اسلامي قرار داشته‌اند، اما به دلايل بسيار، همگان برداشت واحد و يكساني از اين منابع اصيل اسلامي نداشته‌اند و لذا تفاوت‌ها، تفرقه‌ها و بلكه تضادهاي فراواني در ميان امت اسلامي بروز كرده است. هنگامي كه اين روال را در نظر داشته باشيم، آن‌گاه بروز اختلاف ميان «مطهري- شريعتي» را نيز يك مسئله‌ كاملاً‌ طبيعي قلمداد خواهيم كرد. اين اختلاف، نه اولين اختلاف‌نظر ميان دو متفكر اسلامي بود و نه آخرين آن خواهد بود.اين نكته نيز ناگفته نماند كه وقتي از طبيعي بودن اين اختلاف‌ نظرها سخن مي‌گوييم، منظورمان درست و صحيح قلمداد كردن طرز تفكر هر دو سوي اين معادله نيست. صاحب اين قلم اگرچه معتقد است كوشندگان در عرصه فكر و انديشه به ويژه در حوزه اسلام را بايد محترم شمرد، اما بر اين باور نيست كه كليه قرائت‌هاي صورت گرفته از دين را مي‌توان صحيح دانست. احترام به انديشمندان مقوله‌اي جدا از ارزشيابي انديشه آنان است و خلط اين دو مقوله با يكديگر، مسلماً پيامدهاي بسيار ناگواري خواهد داشت.آقاي رهنما از بخش شانزدهم كتاب خود، وارد بحث تأسيس حسينيه ارشاد و مسائل مرتبط با آن تا هنگام تعطيلي در آبان 51 مي‌شود. اگرچه نويسنده محترم در اين باره به تفصيل سخن مي‌گويد و حتي به بررسي محتواي برخي از سخنراني‌هاي شريعتي در طول اين مدت نيز مي‌پردازد- كه البته براي خوانندگان مفيد و جذاب است- اما بايد گفت هسته مركزي بحث ايشان را از ابتدا تا انتها روابط «شريعتي- مطهري» تشكيل مي‌دهد. سؤالي كه در اينجا مطرح مي‌شود آن است كه آيا آقاي رهنما درباره اين مسئله صرفاً به وقايع‌نگاري پرداخته يا دست به قضاوت و ارزش‌يابي نيز زده است و اگر قضاوتي صورت گرفته، آيا منصفانه بوده است يا خير؟نويسنده محترم پس از بيان مختصري راجع به سابقه مؤسسات ديني كه به جاي مساجد بتوانند مخاطباني را جذب كنند و آنها را به انحاي گوناگون تحت تأثير قرار دهند، از مطهري به عنوان يكي از «روحانيون بسيار با معلومات آن دوره و از مشوقان و اگرنه معماران اصلي طرح ارشاد» ياد مي‌كند كه به همراه تني چند از روحانيان روشن‌‌انديش و روشنفكران مسلمان غيرروحاني «هدف مشترك‌شان رهانيدن اسلام از قيد و بندهاي ظاهري و پوسيده‌اي بود كه روحانيت محافظه‌كار و متولي دين بر دست و پاي آن تنيده بود.» (ص327) بنابراين در ابتداي بحث ضمن بيان جايگاه و مرتبت علمي مطهري، نقش او نيز در راه‌اندازي مؤسسه حسينيه ارشاد مورد توجه و تأكيد نويسنده محترم قرار مي‌گيرد، اما تنها چند سطر بعد، آقاي رهنما توضيح ديگري را بر سخنان پيشين خود‌ مي‌افزايد كه جاي تأمل بسيار دارد: «هرچند در نقش مطهري در بسط فكر ايجاد ارشاد به عنوان كانوني براي نشر گفتمان نوگرايانه‌ي اسلامي هيچ ترديدي وجود ندارد اما در ميزان مشاركت فعالانه‌ي وي در بناي اين مؤسسه نكات ترديد‌آوري وجود دارد. مطهري روحاني روشنفكري بود كه مي‌خواست در مؤسسه آماده و كارآمد به سخنراني و تحقيق علمي در مورد اسلام بپردازد و چنين فعاليت‌هايي را سازماندهي كند. او نه كسي بود كه خود را به آب و گل بنايي آلوده سازد و بر مراحل احداث بناي حسينيه نظارت نمايد، و نه كسي بود كه از اين اداره‌ي دولتي به آن اداره‌ي ديگر برود و مشكلات طاقت‌فرساي حقوقي و اداري كار را برطرف سازد. آرزوي او اين بود كه ارشاد به الازهر ديگري تبديل شود و خودش بر مسند رياست آن تكيه زند.» (ص327)به اين ترتيب در همان مدخل ورودي بحث، آقاي رهنما تلاش دارد به مخاطب خود چنين القا كند كه مطهري بي‌آن كه زحمت چنداني متقبل شود، به دنبال كسب مقام و موقعيت و رياست بوده است. بديهي است در چارچوب اين تعريف سعي شده، انگيزه‌هاي معنوي وسياسي مطهري تا حد ممكن كمرنگ گردد، به گونه‌اي كه خواننده به او به چشم فردي رياست‌طلب بنگرد كه تمامي فعاليت‌هايش معطوف به اين هدف بوده است. آقاي رهنما در طول تشريح مسائل دروني حسينيه ارشاد، همين خط را دنبال مي‌كند و به تصريح يا تلويح در جاي جاي آن، مطهري را به دنبال كسب رياست و موقعيت برتر نشان مي‌دهد. طبيعتاً در اين چارچوب، اختلافات مطهري با شريعتي اگرچه پوششي از مسائل فكري و عقيدتي دارد اما در تحليل نهايي، منشأ آن تلاشي است كه مطهري براي تثبيت رياست خود به كار مي‌بندد: «مسئله‌ي جنگ قدرت ميان مطهري و ميناچي نيز به تنشي كه رفته رفته بر ارشاد سايه مي‌افكند، دامن مي‌زد؛ اين امر هم كه مطهري گمان مي‌كرد ميناچي و شريعتي دست در دست عم عليه وي توطئه مي‌كنند باعث بغرنج‌تر شدن اوضاع و سردرگمي ساير اعضا شده بود. مطهري كه حس مي‌كرد سلطه‌ي خود را بر ارشاد از دست مي‌دهد، مي‌كوشيد ميناچي و شريعتي را به علل مختلف مقصر جلوه دهد.» (ص360) آقاي رهنما در اين مسير تا آنجا پيش مي‌رود كه مطهري را متهم به حسادت به شريعتي مي‌كند و فعاليت‌هاي وي را برخاسته از اين خصلت نامناسب اخلاقي قلمداد مي‌نمايد: «همان روزهايي كه شريعتي با لحني پرشور و حرارت در مورد معناي اسلام، ثنويت در اسلام و مسئوليت مسلمان واقعي سخن مي‌گفت و توجه همگان را به خود معطوف مي‌ساخت، از اعتبار و آوازه‌ي مطهري نيز كاسته مي‌شد. از لحاظ شخصي، محبوبيت روزافزون شريعتي باعث بروز حسادت در مطهري نيز مي‌شد. مطهري به عنوان يك روحاني روشنفكر نه مي‌توانست از گذشته و تحصيلات و لباس روحاني خود چشم بپوشد و نه مي‌توانست توفيق و نوآوري‌هاي جنجال‌برانگيز و مذهبي كسي را تحمل كند كه به زعم وي دست پرورده‌ي خودش محسوب مي‌شد.» (ص371)به راستي آقاي رهنما چگونه توانسته است به عمق ضمير مطهري نفوذ كند و از انگيزه‌هاي دروني وي اطلاع يابد؟ ايشان از كجا دريافته است كه انگيزه‌ باطني مطهري از كمك به تأسيس حسينيه ارشاد، ايجاد يك الازهر ايراني بود تا خود بي‌دردسر بر كرسي رياست آن تكيه زند و مابقي‌ عمر را به راحتي و با در اختيار داشتن يك منصب پرطمطراق طي ‌كند؟ بي‌ترديد اگر مطهري چنين آرزويي را در دل داشت، با توجه به معلومات و موقعيت خود در ميان روحانيت، راه‌هاي بسياري براي برآورده ساختن آن آرزو و دست يابي به آن مقام مي‌توانست بپيمايد. آيا چنانچه مطهري كوچكترين تمايلي به رژيم پهلوي نشان مي‌داد، بسيار بيشتر از يك سالن سخنراني و مسجدي كوچك در كنار آن، برايش مهيا نمي‌گرديد؟ آيا برپا كردن يك دارالتبليغ بزرگ و مبسوط در پايتخت كه كرسي رياست آن مادام‌العمر در اختيار مطهري قرار گيرد و به واقع به اندازه‌هاي «الازهر» نزديك شود، كار دشواري براي رژيم بود تا ضمن برآوردن آرزوي رياست يك روحاني «با معلومات»، اهداف خود را نيز در قالب آن پي بگيرد؟كاويدن درون مطهري و يافتن رگه‌هاي حسادت او! نسبت به شريعتي نيز از جمله موارد ديگري است كه تاريخ نگاري آقاي رهنما را به زير سؤال مي‌برد. آيا به راستي نويسنده محترم اگر بخواهد گامي فراتر از برچسب‌‌زني بردارد و به اثبات مدعاي خويش بپردازد، هيچ سند و مدرك يا دليل موجهي مي‌تواند بدين منظور ارائه كند يا آن كه چاره‌اي جز تكرار اين اتهام نخواهد داشت؟البته براي درك بهتر اين نحوه «قضاوت» ميان مطهري و شريعتي در كتاب حاضر، مي‌توان به كتاب ديگر نويسنده به نام «نيروهاي مذهبي بر بستر حركت نهضت ملي» رجوع كرد كه اتفاقاً‌ در آن نيز بحث اصلي عمدتاً حول دو شخصيت روحاني و غيرروحاني يعني كاشاني و مصدق دور مي‌زند و البته در كنار آن دو، از روحاني ديگر يعني نواب‌ صفوي نيز سخن به ميان مي‌آيد. در كتاب مزبور نيز آقاي رهنما با انگيزه‌كاوي‌هاي يك جانبه آيت‌الله كاشاني، موفق به كشف حرص و ولع ايشان براي دست‌يابي به مقامات بالاي روحاني و سياسي گرديده است! از آنجا كه كتاب مزبور توسط «دفتر مطالعات و تدوين تاريخ ايران» مشروحاً مورد نقد و بررسي قرار گرفته است، در اينجا تنها به ذكر يك مورد از انگيزه‌كاوي‌هاي نويسنده محترم در مورد آيت‌الله كاشاني بسنده مي‌كنيم.آقاي رهنما پس از آن كه احتمالاتي را در مورد ملاقات نواب صفوي با كاشاني قبل از ترور كسروي مطرح مي‌سازد- كه البته هيچ‌گونه سند مكتوب يا روايي در اين مورد وجود ندارد- چنين نتيجه مي‌گيرد كه ملاقات فرضي مزبور زمينه شكل‌گيري ائتلاف كاشاني- نواب را فراهم آورد. (علي رهنما، نيروهاي مذهبي بر بستر حركت نهضت ملي، تهران، انتشارات گام نو، 1384، ص12) سپس نويسنده محترم، يكي از انگيزه‌هاي اصلي اين ائتلاف را بركناري آيت‌الله العظمي بروجردي از مرجعيت و قرار گرفتن كاشاني در اين منصب عنوان مي‌دارد كه طبعاً حاكي از روحيه رياست‌طلبي مفرط نزد كاشاني است: «در بيانيه‌اي كه به تاريخ 17 اسفند 1326 صادر مي‌شود، كاشاني وظيفه ديني مسلمين را تعيين كرده و تيغ حمله خود را بار ديگر تلويحاً متوجه بروجردي مي‌كند... در اين اعلاميه كاشاني در واقع از اخطار به بروجردي فراتر مي‌رود و به نظر مي‌رسد كه استدلالي ارائه مي‌دهد براي عدم كفايت او به عنوان مرجعي كه به يكي از وظايف عمده‌اش كه بايستي كوششي در راه مصالح دنيوي مسلمين باشد، عمل نمي‌كند. از اين نوشته كاشاني چنين استنباط مي‌شود كه از نظر او، بروجردي الگوي مرجعيت نيست... اگرچه كاشاني از كلمه مرجع استفاده نمي‌كند اما ظاهراً نزد او تعريف رهبري ديني الگوبرداري شده از موضع‌گيريها و كنش اجتماعي- سياسي و مذهبي شخص او يعني « زير نظام كاشاني» است.» (همان ص56-55) همان‌گونه كه ملاحظه مي‌شود، نويسنده محترم با به كارگيري مكرر عباراتي مانند «تلويحاً»، «به نظر مي‌رسد»، «استنباط مي‌شود» و «ظاهراً» تلاش مي‌كند تا از انگيزه كاشاني براي كنار زدن آيت‌الله بروجردي از مقام مرجعيت تامه و جانشين ساختن خود در آن موقعيت، پرده‌برداري نمايد و اين در حالي است كه در سنت شيعي و حوزه‌هاي علميه هرگز سابقه كنار زده شدن مرجعيت تامه وجود نداشته و لذا به هيچ وجه زمينه‌اي براي به وجود آمدن چنين انگيزه‌اي نزد كاشاني نمي‌توان يافت.به هر حال، بايد گفت آقاي رهنما در آثار مكتوب خود اين نكته را به اثبات رسانده است كه تمايل شديدي به انگيزه كاوي شخصيت‌هاي روحاني دارد كه البته حاصل تلاش وي در اين زمينه از نظر پژوهندگان تاريخ، چيزي جز برچسب زدن‌هاي مورد نظر خويش بر آنها نبوده است. اين كه چرا چنين تمايل مفرطي در اين نويسنده محترم شكل گرفته است، چه بسا نياز به انگيزه‌كاوي ايشان داشته باشد كه اين قلم از ورود به اين عرصه، مي‌پرهيزد.اگر خواسته باشيم از ورود به باطن اشخاص و كاويدن احساسات دروني آنها به منظور يافتن انگيزه‌هايي كه بروز اختلافات و تشديد آنها را به نفسانيات طرف‌هاي درگير منتسب مي‌سازد، اجتناب ورزيم، بايد گفت آنچه در اين دوره در روابط مطهري- شريعتي شكل مي‌گيرد و به مرحله غيرقابل حلي مي‌رسد، در ادامه همان اختلاف‌نظرهايي قرار دارد كه در طول 1400 سال گذشته ميان متفكران اسلامي وجود داشته است؛ البته همواره در اين‌گونه مسائل اطرافيان و حواشي مختلفي نيز حاضر بوده‌اند كه به طرق مختلف بر ابعاد و شدت قضايا تأثير مي‌گذارده‌اند. همچنين تكرار اين نكته در اينجا ضروري است كه وقتي سخن از اختلاف‌نظر ميان دو يا چند متفكر يا نحله فكري اسلامي به ميان مي‌آيد، به هيچ وجه نمي‌توان هر دو طرف اين اختلاف را به لحاظ محتواي فكري به يك ميزان از صحت و اتقان دانست. طبعاً پيامدهاي فرهنگي، سياسي و اجتماعي هر يك از اين عقايد نيز به جاي خود محفوظ و قابل بررسي است. اما نكته اينجاست كه وقتي از اختلاف‌نظر ميان دو متفكر در حوزه انديشه سخن گفته مي‌شود، بحث‌ها و مسائل ديگر مانند نفسانيات يا مأمور و وابسته دستگاه حاكمه دانستن آنها و مواردي از اين قبيل را بايد به كناري نهاد و فارغ از اين‌گونه ظن و گمان‌هاي بدون دليل موجه يا سند معتبر و قابل اعتناء، به ارزيابي محتواي انديشه دو طرف پرداخت.در اين دوره با گسترده شدن سخنراني‌هاي شريعتي پيرامون مسائل و موضوعات اسلامي، مطهري كه از دانشي عميق و اصيل در تاريخ و معارف اسلامي و شيعي برخوردار بود، به تدريج مقولات و عناصري را در انديشه شريعتي مشاهده كرد كه نمي‌توانست به سادگي از كنار آنها بگذرد. البته همان‌گونه كه در كتاب حاضر نيز خاطرنشان شده است، در اوايل آشنايي مطهري با شريعتي، اگرچه موارد قابل انتقادي در تفكرات شريعتي به چشم مي‌خورد اما از نگاه مطهري اين مسائل در مقابل محسنات موجود در آثار قلمي و سخنراني‌هاي وي قابل اغماض و بلكه قابل اصلاح بودند: «... مطهري در نامه‌اي محبت‌آميز به محمدتقي شريعتي قضايا را به طور مفصل توضيح داده و از منتقدين شريعتي به عنوان «مشتي جاهل و مغرض» ياد كرده بود كه «كمي سروصدا به راه انداخته‌اند». مطهري به منظور خاموش ساختن مخالفان، خواسته بود علي شريعتي چند كلمه‌اي در تبيين و رد انتقادات جنجالي مخالفان خود، بنويسد و در صورتي كه مايل باشد مي‌تواند از تذكرات مطهري نيز استفاده كند.»‌(ص345) عدم پاسخ‌گويي و واكنش مناسب شريعتي به اين «نامه محبت‌آميز» و توصيه مشفقانه مطهري و سپس حركت وي در مسير مخالف اين توصيه، به مرور ايام قاعدتاً زمينه را براي بسط و تعميق اختلاف نظرها ميان آنها فراهم آورد.به طور كلي، اين دوره را بايد يكي از فرازهاي زندگي شريعتي در تلاش براي حفظ ارتباط با مخاطب به شمار آورد كه البته از پشتيباني بي‌دريغ دو عضو هيئت موسس حسينيه ارشاد، محمد همايون و ناصر ميناچي، نيز برخوردار است. بدين ترتيب مطهري كه تلاش دلسوزانه و مشفقانه خود را براي پالودن تفكرات شريعتي از برخي لغزش‌ها يا مستعد براي برداشت‌هاي ناصواب از آن، بي‌ثمر مي‌بيند، تصميم به ترك مركزي مي‌گيرد كه خود از پايه‌گذاران آن محسوب مي‌گرديد. بي‌ترديد اگر مطهري انگيزه رياست‌طلبي داشت يا چنين آرزويي را در دل مي‌پروراند كه به عنوان مفتي‌ اعظم الازهر ايراني شناخته شود، مي‌توانست با ناديده گرفتن اعتقاداتش و كنار آمدن با شرايط، همچنان موقعيت خود را در حسينيه ارشاد حفظ كند. همان‌گونه كه در كتاب حاضر نيز شاهديم همايون و ميناچي نيز تمايل بسياري به استمرار حضور مطهري در اين مؤسسه داشتند و براي او احترام خاصي قائل بودند. (ص369)اما در اين حال شريعتي به شدت زير نظر ساواك نيز قرار داشت. آنچه شريعتي در طول بازجويي‌هاي پيشين خود نگاشته بود، به همراه پاره‌اي عقايد او كه به ويژه در تقابل با روحانيت ارزيابي مي‌شد، ساواك را نسبت به «منافع شريعتي» براي خود اميدوار مي‌ساخت. از سوي ديگر اگرچه وي از طرح صريح مباحث سياسي پرهيز مي‌كرد، اما سخنراني‌هايش در مجموع باعث برانگيخته شدن روحيه اسلامي در مخاطبانش كه عمدتاً دانشجويان و جوانان بودند مي‌شد و آنها را كه مستعد حركت‌هاي انقلابي ضدرژيم بودند، با انگيزه‌هاي اسلامي در اين مسير به تحرك بيشتر وا مي‌داشت، لذا ساواك نمي‌توانست از «مضرات شريعتي» نيز غافل بماند. به اين ترتيب ساواك در ميان طمع بستن به منافع شريعتي و جلوگيري به عمل آوردن از مضرات وي، درمانده بود. در همين برهه است كه ساواك به سخنراني‌هاي مذهبي شريعتي نگاهي ضد ماركسيستي نيز دارد و همان‌گونه كه آقاي رهنما نيز به درستي اشاره كرده است: «با توجه به محبوبيت سخنراني‌هاي شريعتي در ميان دانشجويان، اين احتمال وجود داشت كه برخي از عناصر اداره‌ي سوم ساواك اين سخنراني‌ها را براي مبارزه ايده‌ئولوژيك با ماركسيست‌ها مناسب تشخيص داده باشند. سخنراني‌هاي شريعتي گذشته از انقلابي بودن، داراي محتواي جديد، مهيج و تند، و از همين رو، براي نسل جوان جذاب بود. از ديد نيروهاي امنيتي، تأكيد شريعتي بر مفهوم «نظر مقدم بر عمل» يكي ديگر از مزيت‌هاي اين گفتمان محسوب مي‌شد. وانگهي، چون سخنرانيهاي شريعتي صبغه‌ي اسلامي داشت، نيروهاي امنيتي لاجرم اين سخنراني‌ها را ضد ماديگري و در نهايت، ضد ماركسيستي تلقي مي‌كردند.» (ص447-446) به هر حال بايد گفت در اين دوران ساواك با يك معماي بسيار بزرگ مواجه بود كه مي‌توان از آن تحت عنوان «معماي شريعتي» ياد كرد. البته بايد خاطرنشان ساخت يكي از شيوه‌هاي ساواك براي حل اين معما و جذب شريعتي به گونه‌اي كه بتواند نسبت به وي اطمينان خاطر داشته باشد، بهره‌گيري از نيروهاي روشنفكر وابسته به خود بدين منظور بود. به عنوان نمونه ساواك با قرار دادن احسان نراقي كه در آن هنگام رياست موسسه علوم اجتماعي را بر عهده داشت، ميان خود و شريعتي، سعي كرد به تصور خويش از سطح و زاويه ديگري به تعامل با شريعتي بپردازد و به نوعي از طريق نيروهاي همجنس خود او، به حل اين معما بپردازد. در نامه‌اي كه از ساواك خراسان به «تيمسار رياست سازمان اطلاعات و امنيت كشور» به تاريخ 16/4/48 نگاشته شده، آمده است: «مشاراليه اظهار مي‌دارد دكتر نراقي رئيس موسسه علوم اجتماعي دانشگاه تهران به وي خصوصي نامه داده است كه هر موقع به تهران آمدي ترتيب ملاقات ترا با تيمسار مقدم خواهم داد. دكتر شريعتي در موقع برگزاري كنكور دانشگاه بتهران دعوت شده و بنا باظهار خودش حداقل ده مرداد در تهران خواد بود وبا تيمسار مقدم بوسيله دكتر نراقي ملاقات خواهد كرد.»(شريعتي به روايت اسناد ساواك، جلد اول، ص 226) جالب اين كه مسئله مزبور به حدي داراي اهميت بوده است كه ساواك تهران در همان روز پاسخ ساواك مشهد را به اين مضمون ارسال مي‌دارد: «دستور فرماييد به علي شريعتي مزيناني بنحو مقتضي ابلاغ نمايند كه هنگام عزيمت بتهران از طريق احسان نراقي يا شماره تلفن 762817 با اين اداره كل تماس و تاريخ حركت نامبرده را نيز تلگرافي اعلام دارند. ه- مقدم»(همان، ص231) آقاي رهنما نيز اين ماجرا و تلگرام مزبور را در كتاب خود بدين صورت بازتاب داده است: «در اين مقطع، ساواك پس از منع شريعتي از سخنراني در خارج از دانشگاه مشهد،‌ قصد داشت صحت و سقم توصيه‌هاي بهرامي را در مورد امكان استفاده از وي به نفع رژيم مورد ارزيابي قرار دهد. مقامات ساواك تهران طي تلگرامي به ساواك مشهد دستور دادند به شريعتي اطلاع دهد كه از طريق آقاي ا.ن. به شماره تلفن 762817 با ساواك تماس بگيرد و ساواك مشهد طي تلگرامي تاريخ عزيمت وي به تهران را گزارش دهد.»(ص 313). اگرچه آقاي رهنما از بيان نام كامل آقاي احسان نراقي پرهيز مي‌كند و آن را به صورت «ا.ن.» بيان مي‌دارد (مقايسه كنيد با نحوه برخورد ايشان با استاد مطهري) اما اسناد انتشار يافته براحتي حقايق تاريخي را در دسترس تاريخ‌ پژوهان قرار مي‌دهند و گذشته از نام اشخاص، شيوه‌هاي ساواك براي حل مشكلات خود را نيز آشكار مي‌سازند. به هرحال اگرچه در نهايت طبق سند مورخه 31/6/48 ساواك، دكتر نراقي طي ملاقاتي با شريعتي به وي خاطرنشان مي‌سازد: «تيمسار مقدم نسبت به شما كمال حسن نيت را دارند و من از جانب ايشان مي‌گويم كه شما مجاز هستيد در مجالس و سخنرانيها شركت كنيد»(شريعتي به روايت اسناد ساواك،‌ جلد اول، ص237) اما به هر تقدير اين گونه اظهار لطف‌ها و مراحم كه به واسط جريان روشنفكري وابسته به شريعتي منتقل مي‌شود – و البته قاعدتاً در ملاقاتهاي مزبور صحبت‌هاي مفصل ديگري نيز صورت گرفته است- نيز كارگر نمي‌افتند و معضل و معماي مزبور همچنان براي ساواك حل ناشده باقي مي‌ماند. سرانجام ساواك با پايان بخشيدن به تدريس دكتر شريعتي در دانشگاه مشهد در سال 1350 در حالي كه تنها 5 سال از آغاز آن مي‌گذشت و ممنوع‌التدريس كردن وي و در عين حال آزاد گذاردن سخنراني‌هاي وي در حسينيه ارشاد، نشان مي‌دهد دستكم بر بخشي از ترديد خود در قبال وي فائق آمده و مضرات ادامه تدريس دانشگاهي وي را بيش از فوايد مورد انتظار ارزيابي كرده است. اين البته زنگ خطري جدي بود كه براي شريعتي به صدا در آمد و بخشي مهمي از ارتباط او با مخاطب را قطع كرد. همچون گذشته‌، شريعتي مجدداً در پي «رفع و رجوع» مسائل برمي‌آيد تا بلكه بتواند اين بخش آسيب‌ ديده را ترميم كند. به همين خاطر در «مصاحبه و مذاكره‌اي» كه ساواك در تاريخ 19/1/1351 با وي به عمل مي‌آورد، مجدداً به تكرار همان سخنان مطروحه در بازجويي‌هاي پيشين مي‌پردازد و از جمله مي‌گويد: «در خراسان با همه حسن نيتي كه دستگاه داشت متأسفانه من نمي‌توانستم به وضوح كنوني مافي‌الضمير خود را عرضه دارم و اينك كه واقعاً حس مي‌كنم نظر دستگاه در چه مقياسي به نظريات من نزديك است واقعياتي را واضح‌تر ابراز مي‌كنم و به علاوه آنچه نوشته‌ام چون نمي‌دانستم چه خواننده‌اي و با چه سطح فكر و ديدي مورد مطالعه قرار مي‌دهد، طبعاً مبهم و نارساست وقتي كه تجزيه و تحليل مي‌شود مي‌بينيم كه عليه خودم بوده است.» (شريعتي به روايت اسناد ساواك، جلد دوم، ص22- 25) اما گويي اين بار ساواك با توجه به تجربيات قبلي خود از بازجويي‌هاي شريعتي، با دقت و وسواس بيشتري درباره اظهارات وي به قضاوت و ارزيابي مي‌نشيند. نظريه‌اي كه گويا توسط يكي از كارشناسان برجسته ساواك در پاي اين سند نگاشته شده است به خوبي بيانگر آن است كه مقامات اين سازمان از تفاوت حرف و عمل شريعتي خسته شده و خواستار عملكردهاي شفاف وي در جهت تحقق خواسته‌هاي ساواك بودند: «اين مطالب همه كلي است. اگر طرفدار ترويج مذهب است لااقل در سخنرانيهاي خود عليه ماركسيسم و ماترياليسم صحبت كند. با اين‌گونه افراد بايد صريح صحبت كرد. آنها خيال مي‌كنند با رديف كردن چهار كلمه مافي‌الضمير و عيني و ذهني، تئوريسين و سوسولف شده‌اند. بايد خط خود را معين كند يا اين طرف يا آن طرف مسائل او بايد نفعي براي جوانان و مصالح عمومي مملكت داشته باشد كداميك از سخنرانيهاي او لااقل عليه ماركسيسم و ماترياليسم است. بايد در دو جلسه بين دانشجويان عليه ماركسيسم بحث كند تا بفهميم عوامفريب نيست.» (همان، ص25)اگرچه اين كارشناس ساواك بر ضرورت سخنراني صريح شريعتي عليه ماركسيسم تأكيد كرده است، اما به نظر مي‌رسد محتواي اصلي اين نظريه را بايد در اين جمله او جستجو كرد: «بايد خط خود را معين كند يا اين طرف يا آن طرف». در واقع آنچه از اين پس ساواك با قاطعيت تصميم به مشخص ساختن آن مي‌گيرد، اين طرفي يا آن طرفي بودن شريعتي در عمل است. البته از آنجا كه در اين اظهارنظر، ساواك خواستار موضع‌گيري شريعتي عليه ماركسيسم شده بود، او به راحتي و با طيب خاطر قادر بود به برآورده ساختن اين حكم ساواك اقدام كند و لذا طي چند سخنراني بدين امر مبادرت ورزيد، اما مشكل ساواك با شريعتي حل نشد؛ چراكه مشكل اساسي در جاي ديگر بود و همين مسئله و معضل، در نهايت موجب صدور دستور تعطيلي حسينيه ارشاد به عنوان مهمترين پايگاه شريعتي در آبان 1351 گرديد.با نگاهي به نامه‌اي كه از طرف «رئيس سازمان اطلاعات و امنيت كشور- ارتشبد نصيري» به «رياست شهرباني كل كشور (اداره اطلاعات)» به تاريخ 20/12/1351 نگاشته شده است، مي‌توان به هسته اصلي مشكل ساواك با شريعتي پي برد: «درباره كتب تأليف شده توسط دكتر علي شريعتي مزيناني پيرو نامه شماره... همان‌طوري كه در نامه پيروي اشاره شده كتب تأليف شده وسيله دكتر علي شريعتي مزيناني حاوي مطالب تحريك‌آميز و انقلابي مي‌باشد و شخص ياد شده سعي نموده در اين كتب از تعصبات مذهبي خواننده سوءاستفاده نموده و با جمله‌پردازي و استنتاجات غيرمنطقي او را به انقلاب تحريك و تحريص نمايد به طوري كه در مدت كوتاهي كه از عمر نشر اين كتابها مي‌گذرد اولاً عناصر ناراحت و سابقه‌دار استقبال قابل توجهي از كتب مورد بحث نموده‌اند و اين كتابها سريعاً در حجم زياد در سراسر ايران به ويژه نقاط مذهبي پخش گرديده است. ثانياً اثرات گمراه كننده كتاب‌هاي مورد نظر در اين مدت نسبتاً كوتاه منتهي به انجام پاره‌اي از فعاليتهاي مضره و ضدامنيتي به ويژه از جانب جوانان و دانشجويان گرديده است. با وجود اين ملاحظه مي‌شود كه اين كتب در برخي از كتابفروشي‌هاي تهران و شهرستانها آزادانه بفروش مي‌رسد. خواهشمند است دستور فرماييد با توجه به اهميت و حساسيت موضوع نسبت به جمع‌آوري كليه كتب و نشريات تأليف شده وسيله دكتر علي شريعتي اقدام و نتايج حاصله را به اين سازمان اعلام نمايند.» (همان، ص163-162)به اين ترتيب ساواك به درستي تشخيص مي‌دهد كه مشكل اساسي سخنان شريعتي براي رژيم پهلوي، سخن گفتن يا نگفتن وي درباره ماركسيسم و كمونيسم نيست بلكه آنچه وي در سخنراني‌هاي خود پيرامون شخصيت‌ها و موضوعات اسلامي و مذهبي بيان مي‌دارد، به گونه‌اي است كه اگرچه به صراحت تعريضي به رژيم ندارد، اما محتواي كلي آن موجب غليان تفكرات و احساسات مذهبي در دانشجويان و تحريك و تحريص آنان به فعاليت‌هاي انقلابي مي‌شود. دست نوشته 7 صفحه‌اي شريعتي كه به دنبال اين اظهارنظر و دستور عالي‌ترين مقام ساواك در اسناد برجاي مانده از اين سازمان به چشم مي‌خورد حاكي از فراخواندن مجدد وي به «مصاحبه» در اواخر سال 1351 است. آنچه در اين سند آمده تكرار مطالب پيشين برمبناي همان روش قبلي است، يعني دراز‌نويسي و پيچاندن مطالب گوناگون در يكديگر به نحوي كه مرضي خاطر ساواك افتد و از شدت ظن و گمان منفي آنها بكاهد. با اين وجود به نظر مي‌رسد در اين زمان از تأثيرات روش سنتي شريعتي در مواجهه با ساواك به شدت كاسته شده و دليل عمده آن نيز تأثيرات چشمگيري است كه سخنراني‌ها و مكتوبات شريعتي بر رشد احساسات مذهبي و انقلابي جوانان برجاي گذارده است. به همين دليل نه تنها از نظارت ساواك بر شريعتي كاسته نمي‌شود بلكه اين مسئله با جديت تمام استمرار مي‌يابد و كليه تحركات وي كه ديگر به صراحت از آنها تحت عنوان «فعاليتهاي ضدامنيتي» ياد مي‌شود (همان، ص189) زير نظر قرار مي‌گيرد و در نهايت در 7 مهرماه 1352 ساواك با فائق ‌آمدن بر ترديدهاي خود درباره شريعتي، او را به اتهام «اقدام عليه امنيت داخلي» دستگير مي‌كند. به اين ترتيب دوره تلاش‌هاي موفق شريعتي براي حفظ ارتباط با مخاطب نيز به پايان مي‌رسد.آقاي رهنما در مورد بسته شدن ارشاد و سپس دستگيري شريعتي، ابتدا به طرح دو رويكرد و تحليل مي‌پردازد: «به محض اين كه «كميته‌ي مشترك ضد خرابكاري» متوجه شد سخنراني‌هاي ستيزه‌جويانه‌ي شريعتي مخاطبانش را براي پيوستن به مجاهدين آماده مي‌سازد و ارشاد نيز به بستري براي تربيت چريك‌ها بدل شده است، در تعطيلي اين مكان كوچكترين ترديد و مكثي نكرد. توجيهات ديگري هم وجود دارد كه روحانيان ضد شريعتي را مسئول تعطيلي ارشاد و دستگيري شريعتي مي‌داند. طبق اين استدلالات، ارشاد متعاقب سفر شاه به شيراز در مهرماه 1351/اكتبر 1972، تعطيل شد، گويا برخي از روحانيون متنفذ نسخه‌اي از كتاب تشيع علوي و تشيع صفوي شريعتي را به شاه داده و از وي خواسته بودند نويسنده‌ي آن را تنبيه كند.» (ص457) و سپس ديدگاه خود در اين باره را چنين بيان مي‌دارد: ‌«به جرأت مي‌توان گفت كه خطرات سياسي ناشي از واكنش‌هاي زنجيره‌اي عليه فعاليت‌هاي شريعتي در ارشاد، نخستين دليل تعطيلي ارشاد بوده است. بدون ارشاد، شريعتي خاموش مي‌شد، از تحريكات سياسي و مذهبي وي جلوگيري به عمل مي‌آمد و پلي كه ميان اين مؤسسه و سازمان مجاهدين ايجاد شده بود نيز برچيده مي‌شد... اما به احتمال زياد شريعتي به اين دليل زنداني شد كه ساواك از نفوذ روزافزون نوشته‌هاي وي در ميان نسل جوان و گرايش آتي آنان به مبارزه‌ي مسلحانه بيمناك بود.» (ص460) همان‌گونه كه ملاحظه مي‌شود در احتمالات بيان شده از سوي نويسنده محترم و نيز طبق ديدگاه شخصي ايشان، تأثيرگذاري شريعتي بر مخاطبانش و پيوستن آنها به سازمان مجاهدين و فعاليت‌هاي مسلحانه، نقش اصلي را در بسته شدن حسينيه ارشاد و سپس دستگيري شريعتي ايفا مي‌كند. اگرچه نمي‌توان منكر تأثيرگذاري سخنراني‌هاي شريعتي بر تقويت انگيزه برخي از جوانان براي پيوستن به سازمان‌هايي با خط مشي مسلحانه شد، اما به يقين نمي‌توان نقش وجودي شريعتي را به اين مسئله محدود ساخت. ساواك هرچند شكل‌گيري و فعاليت گروه‌‌هاي مسلحانه را يك خطر جدي به شمار مي‌آورد، اما اين سازمان توانسته بود با اقدامات پليسي، نفوذي و سركوبگرانه خود، ضربات خردكننده‌اي بر اين‌گونه سازمان‌ها وارد آورد و آنها را تا حد زيادي مهار سازد. ادامه اقدامات ساواك در اين زمينه نيز با موفقيت‌هاي ديگري همراه بود؛ به طوري كه در سال 55 با دستگيري يا كشته شدن آخرين هسته‌هاي فعال در سازمان‌هاي چريكي، مي‌توان گفت رژيم شاه بر اين مسئله فائق آمده بود.اساسي‌ترين مشكلي كه شاه و سلطه‌جويان غربي از اواخر دهه 40 متوجه آن گرديدند، رشد و توسعه «اسلام‌گرايي» در ميان قشر جوان و دانشجو بود. اين به معناي ناموفق ماندن برنامه‌ها و سياست‌هايي بود كه از ابتداي روي كار آمدن رژيم پهلوي به منظور «اسلام‌زدايي» از ايران طراحي شده و به اجرا درآمده بود كه قاعدتاً قشر جوان و تحصيلكرده نخستين گروه هدف آن به حساب مي‌آمدند. اما در اواخر دهه 40، اين‌گونه به نظر مي‌رسيد كه علي‌رغم كسب برخي موفقيت‌هاي اوليه، حركت معكوسي با برخورداري از يك پتانسيل قوي در حال شكل‌گيري است. در اين زمينه مجموعه‌اي از شخصيت‌هاي روحاني و غير روحاني دخيل بودند و هر يك به نحوي موجبات جذب روزافزون جوانان و دانشجويان به سمت فرهنگ و رفتار اسلامي را فراهم مي‌آوردند. مطهري و شريعتي دو چهره شاخص روحاني و غير روحاني در اين مجموعه به شمار مي‌آمدند. اين كه آنها در طول سال‌هاي پس از 1347 چه مناسباتي را با يكديگر پشت سر گذاردند مانع از آن نيست كه نقش اين دو شخصيت را در ترويج فرهنگ و معارف اسلامي و گسترش روح اسلام‌گرايي در ميان اقشار تحصيلكرده كشور، ناديده انگاريم. از طرفي به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه حركت مزبور صرفاً در تقابل با ماركسيسم نبود، چه اگر اين‌گونه بود، از نظر رژيم پهلوي مطلوبيت آن بيش از «مضار» آن محسوب مي‌شد. حركت مزبور همان‌گونه كه انديشه‌هاي ماركسيستي را تحت تأثير قرار مي‌داد و آن را تضعيف مي‌كرد، فرهنگ و تفكر مغرب زميني و خودباختگي ناشي از گرايش به اين نوع فرهنگ را نيز مورد تخطئه قرار مي‌داد و اين به معناي بر باد دادن تمامي تلاش‌هايي بود كه چه بسا يكي از اهداف اساسي روي كار آوردن رژيم پهلوي به شمار مي‌رفت.بنابراين اگر مشكل شريعتي تنها در سوق يافتن بخش ناچيز و انگشت‌شماري از مخاطبانش به سمت سازمان مجاهدين خلق و فعاليت‌هاي مسلحانه خلاصه مي‌شد، ساواك با قدرت روزافزوني كه داشت و تجربه‌هاي موفقي كه در شناسايي و سركوب فعالان در اين زمينه كسب كرده بود، به راحتي مي‌توانست بر اين مشكل نيز فائق آيد و همچنان از «فوائد» وجودي شريعتي بهره‌مند باشد، اما مسئله اين بود كه شريعتي با تمام كم و زيادهايي كه در افكارش وجود داشت، در مسير ترويج فرهنگ اسلامي در سطحي قابل توجه از جامعه - به ويژه در ميان جوانان و دانشجويان - گام نهاده بود و رژيم پهلوي از اين بابت احساس خطر مي‌كرد. در واقع سال‌ها تلاش آمريكا و شاه براي تربيت و پرورش يك طيف روشنفكر و تحصيلكرده غرب‌زده به همراه به كارگيري انواع و اقسام روش‌ها و ترفندها از جمله به راه انداختن انتشاراتي‌هاي كارآمد براي ترويج فرهنگ غربي، توسعه چشمگير مراكز فساد مانند كاباره‌ها و اماكن عيش و نوش و نيز در خدمت گرفتن رسانه‌هاي فراگير مانند راديو و تلويزيون و روزنامه‌هاي بزرگ و پرتيراژ، همگي در برابر اين موج اسلام‌گرايي، رنگ مي‌باختند و اين براي آنان قابل تحمل نبود. تعطيلي فعاليت استاد مطهري در مسجد‌الجواد به فاصله كمي پس از بسته شدن حسينيه ارشاد و نيز ممنوع‌المنبر شدن ايشان از سال 1354 در حالي كه سخنان و فعاليت‌هاي اين استاد هيچ ارتباطي با سازمان مجاهدين خلق يا فعاليت‌هاي مسلحانه پيدا نمي‌كرد، حاكي از حساسيتي است كه رژيم پهلوي بر مجموعه حركت در حال رشد اسلام‌گرايي در كشور داشت. در همين زمينه مي‌توان به ممنوع‌المنبر شدن حجت‌الاسلام والمسلمين فلسفي از سال 1350 نيز اشاره كرد كه دقيقاً در مقابل شريعتي قرار داشت و در كتاب حاضر نيز از ايشان ياد شده است. از در كنار هم نهادن اين نكات مي‌توان دريافت كه برنامه رژيم پهلوي فراتر از صرفاً برخورد با فعاليت گروه‌‌هاي مسلح بوده و هدف كلي مبارزه با جريان وسيع اسلام‌گرايي را دنبال مي‌كرده و در اين راستا تمامي فعالان و تأثيرگذاران را به انحاي گوناگون از فعاليت باز مي‌داشته است؛ لذا طيف وسيعي از فلسفي تا شريعتي را در چارچوب اين دستور كار ساواك مي‌توان مشاهده كرد.به هر تقدير، شريعتي پس از دستگيري در مهر ماه 52، 18 ماه را در زندان سپري مي‌كند كه از اين دوران چهار دور بازجويي برجاي مانده و محتواي آنها نيز مطابق متون پيشين وي در بازجويي‌هاي قبلي است، هرچند همان‌طور كه آقاي رهنما نيز اشاره كرده است: «از شواهد ناچيز موجود چنين برمي‌آيد كه شريعتي در جريان بازجويي‌ها سعي كرده موضعگيري‌هاي خود عليه روحانيت را بزرگ جلوه دهد و از آن بلاگرداني براي خود بسازد... شريعتي هرچند از مذهب به عنوان ابزاري براي برهم زدن نظم سياسي موجود استفاده كرده بود، در بازجويي‌هاي خود سعي كرده بود ثابت كند كه هدف‌اش از پرداختن به مسائل سياسي صرفاً‌ مبارزه با انحصار‌طلبي‌هاي روحانيان بوده است.» (ص470) البته در اين باره بايد گفت هرچند شريعتي در بازجويي‌هايش از شيوه‌هاي گوناگون براي جلب اعتماد ساواك بهره مي‌جست، اما به هر حال نمي‌توان دقيقاً مشخص ساخت كه موضع‌گيري‌هاي وي در اين زمان عليه روحانيت تا چه حد برخاسته از اعتقادات قلبي‌اش و تا چه حد ناشي از ترفندهاي وي براي فريب ساواك است. اما در مجموع يك نكته را بايد راجع به بازجويي‌هاي شريعتي در نظر داشت و آن اين كه به هيچ‌وجه دست نوشته‌هاي شريعتي در بازجويي‌ها را نبايد ملاك ارزيابي افكار و عقايد وي قرارداد و بر آن مبنا به قضاوت درباره شخصيت فكري، فرهنگي و سياسي‌اش نشست.پس از آزادي از زندان در نخستين روز از سال 1354، شريعتي تا هنگام خروج از كشور در 26/2/1356 ديگر امكان ارتباط با مخاطب را نيافت، هرچند در طول اين مدت، دو سلسله مقاله از وي در روزنامه كيهان به چاپ رسيد كه بسيار بحث‌برانگيز شد؛ مقاله «انسان، اسلام و فلسفه‌هاي مغرب زمين» با هدف نقد ماركسيسم از روز 25 بهمن 1354 و مقاله «بازگشت به خويش» كه در آن «ضمن تمجيد از «روح ايراني» كوشيده بود ثابت كند ايراني به عنوان ملتي كه هويت حقيقي خود را از دست داده، مي‌تواند در صورت بازگشت به هويت اصيل خود متشكل از «شخصيت» ايراني و ايده‌ئولوژي اسلامي، دوباره به شكوه و عظمت سابق خود دست يابد» از 2 ارديبهشت 1355 در روزنامه كيهان به چاپ رسيدند. آقاي رهنما همچنين از مطلب ديگري تحت عنوان «بازگشت به كدام خويشتن» كه در اين ايام توسط شريعتي نگاشته شده سخن به ميان آورده و محتواي آن را چنين گزارش كرده است: «شريعتي در «بازگشت به كدام خويشتن؟» كوشيده بود پيام اصلي خود را كه از زبان ابوذر به گوش مخاطبانش رسانده بود، تصحيح و حتا معكوس و وارونه سازد. شريعتي در يكي از پاورقي‌ها نوشته بود «اولاً» ابوذر نگفته است كه فقرا حق دارند يا مي‌بايد قيام مسلحانه كنند، او صرفاً گفته بود كه من در شگفتم كه آنان چرا قيام مسلحانه نمي‌كنند! ثانياً، او [ابوذر] نگفته بود كه بايد عليه حاكميت سر به شورش برداشت يا با طبقات حاكم، استعمارگران و سرمايه‌داران درافتاد، منظور او قيام عليه همه‌ي مردم بود، زيرا همه‌ي آنان در برابر اين مسئله كه من در سفره‌ي خود نان ندارم، مسئول هستند.» (ص494)نويسنده محترم بحث مبسوطي را درباره اين مقالات كه محتواي آنها حاكي از همراهي با اهداف رژيم پهلوي است و در همان زمان و نيز سال‌هاي بعد موجب گمانه‌زني‌هاي مختلف درباره شريعتي شده است، به ميان آورده و نهايتاً چنين نتيجه گرفته است: «اگر بپذيريم كه نه شريعتي بلكه ساواك اين دو مقاله را براي چاپ به كيهان فرستاده بود، بايد توجيهي براي اين مسئله بيابيم كه ساواك چگونه اين مقالات را به چنگ آورده بود. تا هنگامي كه پژوهش‌هاي ديگري صورت نگرفته است، فرض را بر اين مي‌گيريم كه اين دو مقاله به همراه «انسان، اسلام و ...» توسط ساواك به زور از شريعتي اخذ شده است. اما، «بازگشت به كدام خويشتن؟» پس از رهايي شريعتي از زندان به نگارش درآمده است. در اين مقاله نه ناسزاهاي ضدماركسيستي به چشم مي‌خورد و نه از ملي‌گرايي و وطن‌پرستي افراطي موجود در «بازگشت» و «انسان، اسلام و ...» خبري هست، اما پيام اصلي آن در نامناسب جلوه دادن مبارزه‌ي مسلحانه را مي‌توان به عنوان نوعي اقدام آشتي‌جويانه در قبال رژيم تلقي كرد.» (ص496)وي همچنين در فرازهاي ديگري از بخش‌هاي پاياني اين كتاب، اظهار مي‌دارد: «او به يكباره و با صراحت كامل منكر ضرورت مبارزه‌ي مسلحانه- كه خود در سخنراني‌هاي ستيزه ‌جويانه‌اش با همه توان بر آن تأكيد كرده بود- شده بود.» (ص508)، «شريعتي با تطهير و خودماني جلوه دادن چهره‌ي كريه سرمايه‌داري، گفتمان ضدامپرياليستي خود را نيز تعديل كرده بود... به نظر مي‌رسيد جهان‌بيني جديد شريعتي بر همزيستي انتقادي و مسالمت‌آميز مبتني شده است.» (ص515)در واقع آقاي رهنما پس از بيان مشروح تلاش‌ها و فعاليت‌هاي دكتر شريعتي از جواني تا ميانسالي و دفاع از وي در برابر مخالفانش، در مراحل پاياني كتاب خويش، او را به وادي آشتي با رژيم پهلوي و حتي تطهير چهره سرمايه‌داري و دست كشيدن از فعاليت‌هاي انقلابي در مقابل نظام سلطه مي‌كشاند. آيا اين همان «ناكجاآبادي» نيست كه بر پيشاني كتاب ايشان نقش بسته است؟!بي‌آن كه در اينجا خواسته باشيم وارد مباحث مفصل پيرامون سخنان و مكتوبات مورد اشاره در بالا شويم و با تجزيه و تحليل شرايط و مقتضيات زماني و سياسي آن برهه، رگه‌هاي واقعي انديشه شريعتي در ميان مسائل مجازي اين متون را كه تحت شرايط خاص سياسي به رشته تحرير درآمده‌اند، بازيابي كنيم، تنها به ذكر يك سؤال بسنده مي‌كنيم كه پاسخ آن مي‌تواند روشنگر بسياري از مسائل باشد. آقاي رهنما پس از بيان مطالب فوق خاطر نشان مي‌سازد: «با افزايش فشارها، شريعتي متقاعد شده بود كه ديگر نمي‌تواند در ايران بماند. ساواك نه تنها او را دم به دم احضار مي‌كرد، بلكه فشارهاي خود را نيز مضاعف ساخته بود.» (ص517) سؤال اينجاست: مگر نه آن كه به گفته نويسنده محترم، شريعتي روش آشتي‌جويانه‌اي را در قبال رژيم پهلوي در پيش گرفته و حتي تا تطهير چهره كريه سرمايه‌داري نيز پيش رفته بود و مگر نه آن كه ساواك ساليان درازي در پي كشاندن شريعتي به همين وادي بود و اينك قاعدتاً خود را در آستانه تحقق آرزويش مي‌يافت، پس چرا ساواك رفتار خصمانه‌اي را در قبال شريعتي دنبال مي‌كرد و به چه دليل شريعتي كه ديگر از گذشته خويش دست برداشته بود، راه فرار از كشور را در پيش گرفت؟! آيا ساواك كه به دليل سال‌ها تحت نظر داشتن شريعتي، او و حالاتش را به خوبي مي‌شناخت و در واقع بايد گفت در اين زمينه از تخصص بالايي برخوردار شده بود، نمي‌توانست تشخيص دهد اينك كه اين «شكار بزرگ» را به دامگه كشانيده است، كاري نكند كه موجبات رميدن و فرار او را فراهم آورد؟ و آيا شريعتي كه خسته از انقلابي‌گري، راه آشتي‌جويي با رژيم را در پيش گرفته بود، از درك اين نكته عاجز بود كه در صورت حضور در كشور و ادامه اين مسير، از بهترين شرايط و امكانات سياسي و مالي برخوردار خواهد شد و چه بسا به دليل قابليت‌ها و توانمندي‌هايي كه دارد، در صدر روشنفكران خودفروخته به رژيم پهلوي قرار خواهد گرفت و جايگاه ويژه‌اي را به خود اختصاص خواهد داد؟در اينجا تأكيد بر اين نكته ضرورت دارد كه شناخت شريعتي و آثار وجودي او، نيازمند نگاهي همه‌جانبه به ابعاد و زواياي فكري وي فارغ از تعصبات و تنگ‌نظري‌هاي موافق يا مخالف و نيز شناخت دقيق شرايط و زمانه اوست. بي‌شك در افكار و عقايد شريعتي نكات قابل نقد و نيز لغزشگاه‌هايي وجود دارد كه چه بسا باعث به انحراف رفتن برخي افراد و گروه‌ها گرديده يا دستكم دستاويز لازم را براي بعضي‌ها فراهم آورده است، اما اگر منصفانه بنگريم، خيل عظيمي از جوانان و دانشجويان را نيز مي‌بينيم كه در پرتو انديشه‌هاي شريعتي، در مسير اسلام‌گرايي انقلابي گام برداشتند و با دوري جستن از ديدگاه‌هاي ماترياليستي از يك سو و تفكرات متحجرانه و تسليم‌طلبانه از سوي ديگر، در نهايت گام در مسيري نهادند كه امام خميني به عنوان رهبر يك انقلاب شكوهمند اسلامي مي‌پيمود. به راستي اگر مقايسه‌اي ميان تعداد افرادي كه به واسطه گرايش به شريعتي به انحراف رفتند با آنان كه نمي‌توان از تأثيرات افكار و عقايد شريعتي در برانگيختن روحيه اسلامي و انقلابي در آنها چشم‌پوشي كرد، به عمل آيد، چه نتيجه‌اي به دست خواهد آمد؟ مسلماً امروز، هنگامي كه پس از گذشت بيش از سه دهه، به سال‌هاي پيش از انقلاب نگاه مي‌كنيم، مسائل ميان «مطهري- شريعتي» را نيز بايد به گونه‌اي ديگر مورد لحاظ قرار دهيم. اين كاملاً درست است كه انديشه دكتر شريعتي اصالت و استواري تفكرات استاد مطهري را در حوزه مسائل اسلامي نداشت، اما از سوي ديگر نبايد فراموش كرد كه سخنراني‌ها و مكتوبات استاد مطهري نيز از خصوصيات شورآفريني و تحرك‌بخشي جوانان همانند سخنراني‌ها و آثار دكتر شريعتي برخوردار نبود. در واقع از جمله طنزهاي تلخ تاريخ اين است كه اگرچه در آن هنگام اختلاف و بلكه تعارضاتي ميان اين دو شخصيت بروز كرد، اما امروز با نگاهي به گذشته مي‌توانيم آنها را بي‌آن كه قصد وزن‌كشي دقيق داشته باشيم مكمل يكديگر در سوق دادن جامعه و اقشار تحصيلكرده و دانشگاهي در مسير حركت انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني بدانيم. نبايد فراموش كرد كه فارغ از برخي هواداران تندرو اين دو شخصيت و اين دو طيف فكري كه به تحريم شخصيت مقابل مي‌پرداختند، متن جامعه اين‌گونه نبود كه صرفاً به سخنان يك طرف گوش فرا دهد بلكه از آثار هر دو طرف بهره مي‌برد و به همين دليل، امروز با نگاه به گذشته، بيش از آن‌ كه اختلاف و تقابل اين دو متفكر، نگاه پژوهندگان تاريخ انقلاب اسلامي را به خود معطوف دارد، تأثيرات مكمل وجودي آنها در شكل‌گيري نهضت انقلابي مردم ايران به زعامت امام خميني، جلب توجه مي‌نمايد.حسن ختام اين مقال را فرازي از اظهارات حضرت آيت‌الله خامنه‌اي پيرامون دكتر شريعتي قرار مي‌دهيم كه طي گفتگويي با روزنامه جمهوري اسلامي در تاريخ 30 خرداد 1360 عنوان گرديده است. سنديت و مقبوليت اين سخنان، بدان جهت نيست كه ايشان امروز مسئوليت خطير رهبري انقلاب را برعهده دارند، بلكه از آن روست كه در زمانه «مطهري- شريعتي» با هر دو شخصيت و به طور گسترده‌تر، با هر دو طيف فكري، داراي ارتباط فكري و دوستانه بوده‌اند و لذا ديدگاه ايشان در اين باره را مي‌توان از جمله كارشناسانه‌ترين ديدگاه‌ها به شمار آورد:‌ «به نظر من شريعتي برخلاف آنچه كه همگان تصور مي‌كنند، يك چهره همچنان مظلوم است و اين به دليل طرفداران و مخالفان اوست. يعني از شگفتي‌هاي زمان و شايد از شگفتي‌هاي شريعتي اين است كه هم طرفداران و هم مخالفانش نوعي همدستي با هم كرده‌اند تا اين انسان دردمند و پرشور را ناشناخته نگهدارند و اين ظلمي به اوست.مخالفان او به اشتباهات دكتر شريعتي تمسك مي‌كنند و اين موجب مي‌شود كه نقاط مثبتي كه در او بود را نبينند. بي‌گمان شريعتي اشتباهاتي داشت و من هرگز ادعا نمي‌كنم كه اين اشتباهات كوچك بود اما ادعا مي‌كنم كه در كنار آنچه كه ما اشتباهات شريعتي مي‌توانيم نام گذاريم، چهره شريعتي از برجستگي‌ها و زيبايي‌ها هم برخوردار بود. پس ظلم است اگر به خاطر اشتباهات او، برجستگي‌هاي او را نبينيم. من فراموش نمي‌كنم كه در اوج مبارزات كه مي‌توان گفت كه مراحل پاياني قال و قيل‌هاي مربوط به شريعتي محسوب مي‌شد، امام در ضمن صحبتي بدون اين كه نام از كسي ببرند، اشاره‌اي كردند به وضع شريعتي و مخالفت‌هايي كه در اطراف او هست، نوار اين سخن همان وقت از نجف آمد و در فرونشاندن آتش اختلافات موثر بود. در آنجا امام بدون اين كه اسم شريعتي را بياورند اينجور بيان كرده بودند: (چيزي نزديك به اين مضمون) به خاطر چهارتا اشتباه در كتابهايش بكوبيم، اين صحيح نيست. اين دقيقاً نشان مي‌داد موضع درست را در مقابل هر شخصيتي و نه تنها شخصيت دكتر شريعتي. ممكن بود او اشتباهاتي بعضاً در مسايل اصولي و بنياني تفكر اسلامي داشته باشد مثل توحيد يا نبوت و يا مسايل ديگر. اما اين نبايد موجب مي‌شد كه ما شريعتي را با همين نقاط منفي فقط بشناسيم. در او محسنات فراواني هم وجود داشت...اما ظلم طرفداران شريعتي به او كمتر از ظلم مخالفانش نبود بلكه حتي كوبنده‌تر و شديدتر هم بود. طرفداران او به جاي اين كه نقاط مثبت شريعتي را مطرح كنند و آنها را تبيين كنند، در مقابل مخالفان صف‌آرايي‌هايي كردند و در اظهاراتي كه نسبت به شريعتي كردند سعي كردند او را يك موجود مطلق جلوه بدهند. سعي كردند حتي كوچكترين اشتباهاتي را از او نپذيرند. يعني سعي كردند اختلافاتي را كه با روحانيون يا با متفكران بنياني و فلسفي اسلام دارند در پوشش حمايت و دفاع از شريعتي بيان كنند. در حقيقت شريعتي را سنگري كردند براي كوبيدن روحانيت و يا كلاً متفكران انديشه بنياني و فلسفي اسلام. خود اين منش و موضع‌‌گيري كافي است كه عكس‌العمل‌ها را در مقابل شريعتي تندتر و شديدتر كند و مخالفان او را در مخالفت حريص‌تر كند. بنابراين من امروز مي‌بينم كساني كه به نام شريعتي و به عنوان دفاع از او درباره شريعتي حرف مي‌زنند، كمك مي‌كنند تا شريعتي را هرچه بيشتر منزوي كنند.»

منبع :
........

رمان معاصر ايران، گذشته، حال و آينده

پایگاه داده های فرهنگی دینی

نشرنامه

دبیر خانه اجلاس دو سالانه بررسی ابعاد وجودی حضرت مهدی عج

کتابخانه معاونت پژوهشی و آموزشی سازمان تبلیغات اسلامی

لینک مدارس صدرا

لینک های مرتبط

نمايشگاه چشم اندازايران اسلامي ،درافق 1404درمجلس شوراي اسلامي